بر رود از ماه و سازد سينهء خورشيد ريش * بگذرد از گاو و سازد پشت ماهى را فگار
حكم حكم تست اى نفس تو نفس مصطفى * دست دست تست اى دست تو دست كردگار
تيغ و دستت ابر را ماند به گاه رزم و بزم * ليك ابر خونچكان و ليك ابر لعلبار
گاه بخشش كان طبعت مفلسان را در بغل * گاه ريزش ابر دستت سايلان را در كنار
بىتعب باشد به دامن لعل و لعل تابناك * بىطلب ريزد به خرمن درّ و درّ آبدار
زيردستان را دهد چون پنجهء لطف تو زور * چيردستان را كند چون شحنهء قهر تو خوار
كبك گردد چرخافكن صعوه گردد بازگير * گور گردد شير اوژن بره گردد گرگخوار
روز هيجا از خروش رزمسازان چون شود * وحشت محشر عيان شور قيامت آشكار
تيغ گردد از دوسو خندان چو برق اندر غمام * . . . گردد از دو سو نالان چون رعد اندر بهار
در بر هر سرفراز و بر سر هر رزمساز * جوشن خنجرگداز و خنجر جوشنگذار
كرده تيغ آبگون و ساخته نعل هيون * لالهگون صحرا ز خون و نيلگون دشت از غبار
ذابح اندر پيش تيغ پردلان در الامان * رامح اندر پيش رمح سركشان در زينهار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 818
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٨١٨