تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 817

مساهمون:

ص٨١٧
خشم او صرصر صرير و قهر او آذر نظير * عفو او اندك‌پذير و لطف او آسان‌گذار شد چو ديد از وى نوى اين دستگاه خسروى * داد را بازوقوى بيداد را پهلونزار خشك اگر ماند تخيل آن را چه غم كش شد دخيل * ابر كو باشد بخيل آمد چو دستش قطره‌بار نوح چون گشتش دخيل و خضر را چون شد دليل * شد چو همدم با خليل و گشت با موسى چو يار كشتى از آتش كشاند آب روان بخشش چشاند * ز آتشش در گل نشاند از نخلش آتش داد بار از شكوه او نمىبودش اگر بر پشت زين * وز نهيب او نمىبودش اگر بر سر مهار ره نمىجست اين‌چنين خنگ فلك بر گردناك * تن نمىداد اين‌چنين گاو زمين در زير بار گر كند از حكم محكم چرخ را منع از خرام * ور كند از امر جارى خاك را منع از قرار كشتى چرخ روان همچون زمين يابد سكون * لنگر خاك گران چون آسمان گيرد مدار خواست تا در خيل او گردد سپهداريش شغل * خواست تا در جيش او باشد زره سازيش كار رام شد صرصر سليمان را به زين اندر روش * نرم شد داود را آهن به دست اندر فشار برق تيغ آسمان‌سايش به هنگام نبرد * باد گرز كوه‌فرسايش به گاه كارزار