به قهر ار بنگرى يكره بهسوى مركز اغبر * به خشم ار بنگرى يكدم بهسوى گنبد مينا
شود اين متصل خاك مطبق منفصل اركان * شود اين منتظم چرخ معلق منقطع اجزا
برند از بيم عدلت لقمه اندر كوه و در بيشه * خورند از باس دادت طعمه اندر دشت و در صحرا
غزال از پنجهء گرگ و گوزن از برثن ضيغم * حمام از چنگل باز و تذرو از مخلب عنقا
دريدش خنجر شيرويه پهلو بر فراش زر * دريد ار نامهات را خسرو پرويز بىپروا
و له ايضا
دى به سحرگاه كافتاب و شفق بود * رشك عذار اياز و ديدهء محمود
نامه به كف قاصدى درآمدم از در * زيب عذارش غبار كعبهء مقصود
نامه نه برجى پر از كواكب رخشان * نامه نه درجى پر از لآلى منضود
نامه يكى ليك از دو خواجهء منعم * نامه يكى ليك از دو صاحب محمود
وان دو دو تابنده مهر و مه كه ز يك برج * زاده به بخت سعيد و طالع مسعود
رشك بر جاهشان سپهر كه باشد * رتبهء حاسد دليل پايهء محسود
گشت كلاهم ز روى فخر فلكساى * گشت جبينم ز بهر سجده زمين سود
نيمشب از خواب سركشيدم و گفتم * باد سحرگاه را كز آن دلم آسود
صبحك اللّه اى نسيم صباحى * خيز ندارد فلك چو ره به تو مسدود
رو سوى كاشان و هركجا كه ببينى * خاك درى را ز سجده ناصيه فرسود
سجده بر آنجا اگرچه نيست سزاوار * سجده به يك مسجد از براى دو مسجود
عرضه ده از من به آن دو راد برادر * كى ز شما به نزاده مام جهان رود
هست شما را گر اين گمان كه به شيراز * دل به تفرج ز رنج فرقتم آسود