اين فضلهء جعل كه برآوردى از دهان * در ريش كن نهان به ميان از چه مىنهى
دود چراغ را بر مهر از چه مىبرى * خرمهره پيش گوهر كان از چه مىنهى
مشت گهى كه درخور آخر بود تو را * اندر كنار كاهكشان از چه مىنهى
خواجه بهرام از تو پرسم حرفكى * خالى از شوخى و جنگ و آشتى
از چه روى اين سقف را كردى خراب * چوبهايش را چرا برداشتى
كس ستون سرو و ناجو از تو خواست * يا ز بهر خانه مصرف داشتى
در هجو مليح و ظرافت گفته رباعيات
انديشه ز هجو شعرا بايد داشت * بر وعدهءشان چشم وفا بايد داشت
اين طايفهء شريف دون همت را * يا بايد كشت يا رضا بايد داشت
آن ميرك شب به قلب ميرك سمر است * مستحفظ هر كوچه و هر رهگذر است
بااينهمه آگهى ز حال مردم * از خانهء خويشتن چرا بىخبر است
هرجا سخن از شريف دون مىگذرد * گويند معاش او به . . . مىگذرد
. . . مىدهد و مىگذراند اوقات * اوقات شريف بين كه چون مىگذرد
قاضى زنك گشادهرويى دارد * كابرو سويى و چشم به سويى دارد
قاضى شده شادمان كه من زن دارم * وان قحبه به هر محله شويى دارد
سقا به من اى پادشه فرخرخ * در دادن يخ نمىدهد خوش پاسخ
من با جگر سوخته مىگويم يخ * او با نفس فسرده مىگويد يخ
زين سيدك ديو طبيعت لاحول * كز ديو جدا نيست چه در فعل و چه قول
گيرم نسبش درست و بىتشكيك است * آخر نه ز آدمى جدا گردد بول
اى بابك يوسف تو پسر دارى نه * اى زادهء يوسف تو پدر دارى نه
اى زوجهء يوسف تو دهى كس آرى * اى يوسف احمق تو خبر دارى نه
آهنگ جماع زن يوسف نكنى * ور زان كه كنى تو بىتوقف نكنى
بىعلم شنا چراغ را پف نكنى * زنهار كه غرق مىشوى تف نكنى