زير ران آورده برقى گرمتاز و نرمرو * خوشخرام و تيزگام و رهنورد و راهوار
مغفر گوهرنگار آرى جبين را بر زبر * خنجر خارا گذار آرى ميان را در كنار
شعلهور گردد تو را بر سر درفش برقتاب * جلوهگر گردد تو را بر كف سحاب شعلهبار
گه به شنگرفى خضاب او را بيالايى جبين * گه به ياقوتى نگار او را بيارايى عذار
خرمن آمال را بادى وزد الماسرنگ * مزرع آجال را برقى زند ياقوتوار
در صف كين بر درى از تيغ و بردوزى به تير * سينهء جوشنده شير و ديدهء كوشنده مار
تا بىمن عدل تو رسم ستم رفت از ميان * تا ز پاس حفظ تو كار جهان شد برقرار
گه غزالان را بود جا در كنار نره شير * گاه موران را فتد ره در دهان گرزه مار
تا گدازد لاله در گلشن به كف جام شراب * تا گشايد غنچه در بستان ز سر طرف خمار
حاسدت را باد دل چون لاله پرخون و كباب * دشمنت را باد تن چون غنچه مجروح و فگار
و له
سحر كز طرف خاور بال زد شاهين زرّينپر * زد از تف شكوهش نسر طاير غوطه در آذر
معلق شد بر ايوان مشيّد شمسهء زرين * مروق گشت در جام زبرجد بادهء احمر
هويدا گشت داراى ختن را رأيت زرّين * به يغما رفت مولاى حبش را مخزن گوهر
جهان عشرتسرايى شد كزان نتوان نشان دادن * مگر از بزم خلد آيين داراى جهانداور
669 شرر بيگدلى
اسم شريفش حسنعلى بيك و خلف الصدق حاجى لطفعلى بيك آذر بوده و در قم سكونت فرموده از فحول شعراى غزلسراى فصيحهء بليغهء معاصرين است و اكنون ساكن بهشت برين ، الحق طبع خوشى داشته سعادت صحبتش دست نداد و ديوانش زيارت نيوفتاد ناچار بدين چند بيتش اين كتاب را زيورى مىدهد :