در شكايت و هجو اكابر و اعاظم عهد خود گويد
در مديح اعاظم و اشراف * داد مدح و سخنورى دادم
وز پى مدح مر تقاضا را * قطعههاى نكو فرستادم
هيچيك هيچچيز مىندهند * من زن جمله را مگر گادم
به دوزخ گر فتد ملا رفيعا * كند دعوى كه مال خويش خواهم
عمود آتشين گيرد ز مالك * كه اين بهر عيال خويش خواهم
ز بهر تاختن در وادى هجو * سمند طبع را چون رام كردم
تو را خر خواندم و گشتم پشيمان * كه آن بيچاره را بدنام كردم
چو شيخ جامه برآرد ز بهر رفتن حمام * چو بازآيد و گردد بهجاى خويش ممكن
سگى سياه بود شقهء سفيد به دندان * خرى سفيد بود تبرهء سياه به گردن
زوجهء صالح چنان در حقهبازى ماهر است * كز ميان . . . مردم استخوان آرد برون
حقهء سيمين فرجش مهرههاى خايه را * چست و چابك درربايد وز دهان آرد برون
و له ايضا
مير عبد الغفور كاشانى * اى سزاوار تيغ گردن تو
يادت آيد ز روز فقر كه بود * پر ز سرگين گاو دامن تو
عهد كردم كه گر خدا خواهد * آتشى افكنم به خرمن تو
كآنچنان پيكر تو را سوزد * كه كند بر تو رحم دشمن تو
از چه از كين بهسوى من فكنى * هرچه سنگ است در فلاخن تو
آنچه از دستت آيد ار نكنى * خرزهء پيل در كس زن تو
فى المطايبه
اى نوشمال گر تو شمال و يمين خويش * از روى وراى خويش ز هم فرق كردهاى
بىفكر و احتياط چرا اى عزيز من * خود را به بحر كينهء من غرق كردهاى
باهوش باش و از سر ره بر كناره بر * اين خرمنى كه بر گذر برق كردهاى