اى زاغ كه در زير پرت بيضهء بيضاست * هم بيضهء بيضاى تو بر تارك طوبى است
بيضاى تو مشحون به دو سحار و دو جادوست * طوبى تو مثمر به دو بادام و دو خرماست
همواره ز خورشيد نيارى كه نظر بست * غير از تو كجا زاغى بر عادت حرباست
اسلام نبيند به جهان روى سلامت * تا ملت زردشت ز نيروى تو برپاست
نقاشى و نقش تو همه بر گل سورى است * و اندوده سر خامهات از عنبر ساراست
چون زادهء كاووس درايى چو در آتش * با اينكه ز هر بهتان ذات تو مبراست
من غزلياته
كند تا خون ز غيرت هم دل او هم دل ما را * مدام از غير مىگيرد سراغ منزل ما را
دادهام بيهوده من زنجير زلفش را ز دست * بازمىخواهم كه داند هركسى عاقل مرا
من به دربان روز و شب در عجز وزين غافل كه غير * آنچنان محرم كه در بر روى دربان بسته است
گفتم كه خورم خون جگر بىتو و غافل * كز آتش هجران تو خون در جگرم سوخت
خال كنج لبش آلوده شد از بادهء ناب * چشم بد دور كه آتش به سپند افتادست
در بهاران دگر از جستن برقم چه زيان * هركجا شعله برافروخته از خرمن ماست
از مددكارى اشك آنكه به من دشمن بود * اين زمان قطرهء خونى است كه در دامن ماست
تا عشق بتان را دل من در قفس افتاد * سنگى به سبو آمد و برقى به خس افتاد