تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢
برخيز كه گل شست چو بلقيس به مسند * از سبزه شد اطراف شمر صرح ممرد از باد سحر شاخ شجر تخت سليمان * با فر سليمانى نغز و خوش و مسعود عيد آمد و شد گيتى چون جنت موعود * بنهاد بر آتش به رهش باد صبا عود زان سان كه مزامير همىخواندى داود * گشتند نواخوان همه مرغان خوش‌الحان اى از رخ زيباى دلاراى خجسته * مرآت سكندر را بازار شكسته مى ده كه ز ظلمات زمين گل شد رسته * بر طرف شمر سبزهء نوخيز نشسته چون خضر پيمبر به لب چشمهء حيوان * فروردين مه رايت فيروزى در مشت انگشترى دولت و اقبال در انگشت * باز آمد و دادند صف بهمن و دى پشت افروخت ز گل باد صبا آتش زردشت * زان زند همىخواند بلبل به گلستان اى عكس سرشك من در روى تو از دور * پيدا چو مى صافى در ساغر بلور مى ده كه قدح ناشده نرگس شد مخمور * شخ گشت ز نيلوفر چون كان نشابور صحرا ز گل سورى چون كوه بدخشان * در حجلهء باغ اينك مشاطه نسيم است ابروى عروسانش زين روى وسيم است * بر گرز نشان مرسله از در يتيم است در دست يكى ياره ز ناكاسته سيم است * در گوش يكى حلقه ز نو خاسته مرجان آن عقد گهربين كه هوا راست ز ژاله * وان جام عقيقين كه به كف دارد لاله اى سبزخط گل‌رخ شمشاد كلاله * وقت است كه در سر مى و در دست پياله خوش پاى فروكوبى چون سرو خرامان * شد دشت نگارا چو رخ تو به نكويى آن به كه به گلگشت چو آهو به چه پويى * چون كبك خرامى و گل سنبل بويى تا مرغ چمن قافيه پردازد گويى * در بارگه شاه شهاب است ثناخوان صد شكر كه گرديد به كام دل ما دهر * در رى شكر مصرى ديديم پس از زهر لطف آمد و بنشست بر آرامگه قهر * شد رشتهء آسايش آراسته در شهر بر خلق نظر كرد ببخشايش يزدان