مسمط الخامس
آمد آن ترك فروهشته ز گيسو زنجير * ابرويش خم چو كمان و مژگان راست چو تير
دل او سخت حديد و بر او نرم حرير * شيرافكن دو غزالش دهن آلوده به شير
تاخت چالاك و سبك بر من مهجور اسير * همچو صياد كمر بسته به قصد نخچير
يا چو خونخواره پدر گشته به آهنگ قصاص * لب چون نوشش ز هر غم دل را ترياق
پر ز بوى گل اسپرغم پوشش آفاق * شاخ مرزنگوش انداخته از دوش بساق
من دلباخته را تاخته آمد به وثاق * مست و خونخوار چو تركان تتار و قبچاق
تركتازى نگاهش به قلوب عشاق * همچو بر خيل عجم حملهء سعد وقاص
چون ملك جلوهكنان بر فلك محبوبى * به بطينت ز پرى چون ز پرى كروبى
لب و رخساره و قد كوثر و خلد و طوبى * طرهاش يكسره طرارى و شهرآشوبى
حسن او يوسفى و كلبهء من يعقوبى * او چو خورشيد فروزنده به اوج خوبى
ذرهآساى دل من به هوايش رقاص * آمد القصه عتابى چو بر آتش انگشت
در وثاقم ز رخ و زلف گل و سنبل كشت * گفت برنامهء حسنم خط عشقت كه نوشت
چه كسى بىرخ زيباى من اى عاشق زشت * گفتمش وصل تو طوبى لك اگر چند بهشت
دوستر دارم از وصل تو اى حور سرشت * مدح دستور جهان آن ز مهان خاص الخاص
اى گهر چون تو كم افتاده به جيب ايجاد * اين مسمط بين كه آراستم از رشتهء صاد
جودت و لفظ و معانى نگر اى مير جواد * وزرا و شعرا عمدهء آنان و عماد
با تو و من چو بر آدميانند جماد * تويى از آنان چون عنبر سار از رماد
منم از اينان چون نقرهء خالص ز رصاص * چون تو يك تخم شرف گنبد دوار نديد
عقل نورى چو تو در عالم انوار نديد * داورى همچو تو انديشه به ادوار نديد
خانهء ملك حصارى چو تو استوار نديد * چرخ الا به تو اين جاه سزاوار نديد
پربهاتر ز تو يك گوهر شهوار نديد * اندرين بىسر و بن دريا و هم غواص