تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 691

مساهمون:

ص٦٩١
خيز اى ختنى ترك كماندار زره‌پوش * پر ساز من از آن خون سياووش تا رخش طرب رانم چون رستم دستان * بر لشكر كانون زد آزار شبيخون دامان زمين شد ز شبيخونش پر از خون * عيد آمد همچون علم كاوه همايون بلبل به سرير گل برشد چو فريدون * بگريخت چو ضحاك سيه‌زاغ ز بستان در خانهء بهرام خور افروخته رخسار * بنشست و صبا آمد با صنع سنمار رونق‌شكن قصر خورنق شد گلزار * رو كهنه رحيقى چو عقيق يمنى آر اى داغ ز رويت به دل لالهء نعمان * اى لعبت شيرين كه دو مرجانت شكرريز گلگون مى شش مه ران بر ره شبديز * كه آراسته شد باغ چو رامشگه پرويز زد فاخته چون باربد الحان دلاويز * سارى چو نكيسا شد سرگرم به دستان آن مرغ شب‌آويز به دو پاى معلق * از شب زده تا صبح چو منصور انا الحق بيجاده‌لبا بادهء ديرين مروق * درده به من ساده ضمير از خط ازرق تا ساغر زرين به كف نرگس فتان * آن بلبلكان بين زده ناقوس به تعجيل وان لالهء روشن چو به دير اندر قنديل * وان قمريكان بين كه همىخوانند انجيل وان باد صبا كه آمد همچون دم جبريل * وان غنچه كه شد حامله چون دختر عمران كن لعل از آن عيسى نه‌ماهه رخ زرد * زان مى كه سه پيمانهء او عيسى هر درد كه آيد چو دم عيسى بوى سمن و درد * عيد آمد و شستند ز دامان چمن گرد شد زنده زمين از دم باد و نم باران * خواهى خبر يك‌مههء مهر كما هى از دلو برون آمد چون يوسف چاهى * افتاد چو ذو النون سپس اندر دم ماهى امروز فراز آمد بر مسند شاهى * افروخته شد مصر شرف از مه كنعان اى مور رخت گرد نگين صف زده بىحد * تو چون پرى و جعد تو چون ديو مشعبد