از او يكى عبادت و منهاج صد حيات * از او يكى اشارت و قانون صد شفا
بر آستين بذلش خورشيد بوسه زن * بر آستان فضلش برجيس جبههسا
اى بر زمين گماشته فرمان احتشام * اى بر فلك فراشته ايوان كبريا
قادر تويى كنون به همه كار چون قدر * نافذ تويى كنون به همه كار چون قضا
گر آسياى چرخ چو گندم بسايدم * يك جو ز جا نجنبم چون قطب آسيا
تا نفحهء بهار دهد شاخ را بهى * تا صرصر خزان شكند باغ را بها
سرسبز شاخ قدر تو از نفخهء مراد * ايمن بهار عمر تو از صرصر فنا
در مدح شاهنشاه كامكار ناصر الدّين شاه قاجار
زرفشان سوى كمان آمد ز عقرب آفتاب * بادهء باقى بنوش و طرهء ساقى بتاب
اى به گيسو همچو عقرب اى به ابرو چون كمان * خيز كز عقرب كمان شد جلوهگاه آفتاب
ساده شد دشتى كه بد چون پر طاوس و تذرو * باده ده اى بر سر سروت دو مشكين پر غراب
اى به رخ آب خزان اى از نفس باد بهار * بزم ما را كن بهار از آن خزان پرورد آب
ظل حق شمس سلاطين ناصر الدّين شه كه هست * پاى تا سر جوهرى از نور عقل مستطاب
پايهيى از تخت شاه است اينكه اسمش آسمان * سايهيى از تاج شاه است آنكه نامش آفتاب
ترك گردون را چه تاب پنجهء اقبال اوست * بخت كيخسرو بتابد پنجهء افراسياب
جان ز پولاد ار بود يا تن ز آهن خصم را * كاهد از تاب پرندش چون قصب از ماهتاب