دانى بر آفتاب تو اى آفتابچهر * از چيست بىقرارى آن زلف تابدار
تا شد قرارگاه دل بىقرار من * همواره گشت چون دلم آن زلف بىقرار
گيسوى عنبرين تو اى شوخ مشكموى * چندان معطر آمده بر روى روزگار
گويى گشادهاند دو صد كاروان مشك * يكباره بار در خم آن زلف مشكبار
گويند مردمان كه سپاه بهار زد * چندين هزار خيمهء الوان به جويبار
ما را چه احتياج بود بر بهار از آنك * رخسار چون بهار تو ما را بود بهار
در صفت فصل و بدائع روزگار گويد
آمد پديد باز ز نيرنگ نوبهار * طاوس نر ز بيضهء كافور كوهسار
گويى صبا ز جانب خوارزم شد وزان * كاقطاع باغ گشت پر از نقش قندهار
شنگرفت پروريد همى كوه در ميان * زنگار گستريد همىرود در كنار
كيمخت خاك گشت پر از گنج شايگان * ابر از هوا فشاند ز بس در شاهوار
از عكس لعبتان رياحين پرفروغ * گويى تمام گنج روان است جويبار
از شعلههاى لالهء نعمان به باغ و راغ * سوزان شرار آذر برزين شد آشكار
از شعلههاى آتش ارديبهشت باز * كيش مجوس كرده به پا زرد هشتوار
شنگرفت و نيل باز ز اقطاع بوستان * چندان دميد از اثر باد نوبهار
گويى گشادهاند همه كاروانيان * يكباره بار اطلس و اكسون به جويبار
بخرام نرم نرم ز مشكو به بوستان * مشكين مشام جان كن از آن باد مشكبار
گاه صبوح بربگشا ناى بلبله * بربند ناى بلبل نالان به شاخسار
بر خاك مىكشان بفشان نيمجرعهيى * زان پيش كز غنينه كشى آتشين عقار
صورت بتاب از گل سورى كه گفتهاند * با خارمايگان نتوان برد روزگار
لختى فرونشين و فرا دار گوش هوش * بر نغمههاى صلصل و آهنگهاى سار
زان پس به پاى سرو و به انبازى تذرو * بر خوان به روى آب روان شعر آبدار
از شعرهاى نغز شباهنگ نكتهسنج * اندر ثناى عالم رى شيخ كامكار