در هر صفت به زلف تو شب را شباهتى است * الا كه تار طرهء شب مشكبار نيست
جز زلف پرخم تو كه چرخى است مهسپار * چرخى دگر به كون و مكان مهسپار نيست
در بيهشى تباه شود سحر جادوان * وين قصه پيش راى مهان استوار نيست
زيرا ز سحر چشم تو زلف تو شد چو مار * اين جانگزا هماره و آن هوشيار نيست
در فلكيات و كواكب و اجرام
چو شد زر خورشيد ازين سبز مرقد * عيان گوى سيمين شد از جرم فرقد
عيان نيرى كاو بردى رياحين * دهد لون ياقوت و رنگ زبرجد
نمايان دبيرى كه بس راز غيبى * نگارد نه كلكش هويدا نه كاغذ
عيان مطربى كز نوا چنگ و عودش * طرب زاير از بادهء سرخ سرخد
پديدار تركى كه با تركتازى * نراند سخن جز ز تيغ مهند
هويدا خداوند فضلى كه نزدش * سرايند دانشوران درس ابجد
نمايان يكى جرم اسود كه قايم * به دو آمد اندر جهان رنگ اسود
در اقطاع اين كارگاه سپنجى * ز تأثير اين هفت جرم مشعبد
كنار گروهى چو رنگ طبرخون * دهان جهانى چو تنگ طبرزد
به راز هفت سياره بس نقش ثابت * پديدار از خامهء صنع ايزد
يكى طرفه افعى كه بينندگانش * نبيند زيان از خواص زمرد
يكى نسر بگشاده پر مىندانم * كه از پر گشادن مر او را چه مقصد
ز پرواز نسرى فرومانده گويى * كه در منطقه گشته پايش مقيد
درون مجره ز حنا يكى كف * همى رشك ياقوت و آزرم بسد
يكى نغز چاچى كمانى كه جفتش * نيابند جز طاق ابروى احمد
در صفت معشوق و محبوب خود گويد
آن روى تابناك از آن زلف تابدار * بگرفته مار در يد بيضا كليموار
از خال زنگبارى و از روى روميش * رومى به روم نازد و زنگى به زنگبار