بتان شهر نهادند سر به فرمانت * كه با وجود رخت دلبرى نيارستند
ز بستگان كمندت هرآنچه رشتهء دل * به بند زلف بتى بسته بود بگسستند
تبارك اللّه از آن حسن روزافزونت * كه پيش جلوهء شمس تو مهر و مه پستند
و له ايضا
نقل تر بارد از آن لعل ترت * انگبين مىچكد از نيشكرت
آبت از جوى عسل داده مگر * باغبانى كه نشاندى شجرت
ميوه شيرين شدت اى نخل اميد * حيف باشد كه بچينم ثمرت
لؤلؤ از جزع فرومىريزى * همچو كز حقه مرجان دررت
گلبن حسن نياورده گلى * چون گل عارض بهجت اثرت
آدميزاده بدين لطف كجاست * باللّه ار عقل بخواند بشرت
پيش از آن كت برود دولت حسن * ميهمان جوى بر آن ما حضرت
تو مگر مهر درخشانى كت * هيچكس جلوه نبيند سحرت
داروى عشق به فتواى طبيب * نيست جز شربت حبالمطرت
واعظ شهر كه پندم مىداد * مشترى گشت چو ديدى قمرت
اين قصيده را در ذكر محامد مرحمت و جنت مآب هدايت مؤلف اين كتاب مستطاب و مدايح جناب جلالت نصاب مخبر الدوله دام اجلاله عرض كرده و ماده تاريخ چاپ آن
بسى سپرده ره اندر مدار ليل و نهار * به قبض و بسط بر اين سختگير سستگذار
بسى نتاج كه از ازدواج هفت پدر * چهار مادر پرزاى برنهادى بار
بسى برست نهال از گلشن درين بستان * بسى شكفت گل از گلبنش درين گلزار
بسى نمود پديدار خاك راز نهانش * بسى نمود نهان در درون خود اسرار
هزار گونه طبيعت سرشت ز آب و گلش * كه هر يكش را نارد پديد ديگر بار
ز امتزاج چهار آخشيج پستنهاد * چه نقشها كه زد از كلك صنع نغزنگار
وزين سه زاده آن چار بانوى كيهان * گزيد گونهء جاندار صاحب گفتار