تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 674

مساهمون:

ص٦٧٤
بتان شهر نهادند سر به فرمانت * كه با وجود رخت دلبرى نيارستند ز بستگان كمندت هرآنچه رشتهء دل * به بند زلف بتى بسته بود بگسستند تبارك اللّه از آن حسن روزافزونت * كه پيش جلوهء شمس تو مهر و مه پستند

و له ايضا

نقل تر بارد از آن لعل ترت * انگبين مىچكد از نيشكرت آبت از جوى عسل داده مگر * باغبانى كه نشاندى شجرت ميوه شيرين شدت اى نخل اميد * حيف باشد كه بچينم ثمرت لؤلؤ از جزع فرومىريزى * همچو كز حقه مرجان دررت گلبن حسن نياورده گلى * چون گل عارض بهجت اثرت آدميزاده بدين لطف كجاست * باللّه ار عقل بخواند بشرت پيش از آن كت برود دولت حسن * ميهمان جوى بر آن ما حضرت تو مگر مهر درخشانى كت * هيچ‌كس جلوه نبيند سحرت داروى عشق به فتواى طبيب * نيست جز شربت حب‌المطرت واعظ شهر كه پندم مىداد * مشترى گشت چو ديدى قمرت

اين قصيده را در ذكر محامد مرحمت و جنت مآب هدايت مؤلف اين كتاب مستطاب و مدايح جناب جلالت نصاب مخبر الدوله دام اجلاله عرض كرده و ماده تاريخ چاپ آن

بسى سپرده ره اندر مدار ليل و نهار * به قبض و بسط بر اين سخت‌گير سست‌گذار بسى نتاج كه از ازدواج هفت پدر * چهار مادر پرزاى برنهادى بار بسى برست نهال از گلشن درين بستان * بسى شكفت گل از گلبنش درين گلزار بسى نمود پديدار خاك راز نهانش * بسى نمود نهان در درون خود اسرار هزار گونه طبيعت سرشت ز آب و گلش * كه هر يكش را نارد پديد ديگر بار ز امتزاج چهار آخشيج پست‌نهاد * چه نقشها كه زد از كلك صنع نغزنگار وزين سه زاده آن چار بانوى كيهان * گزيد گونهء جاندار صاحب گفتار