خلقش نكو خلقش حسن دانشفروز انجمن * چونان كه در فن سخن صابى و سحبان پرورد
و له ايضا قطعه در وصف سماور بهطور معما گفته
حبذا طلعت آن مايهء شادى و سرور * مجلسآرا چو نديمان و فرحبخش چو حور
روحبخشاى كه از نفخهء خود همچو مسيح * نورافروز كه از مدرعه چون صاحب طور
گاه مىآيدش از سينه برون شعلهء نار * گاه مىتابدش از جيب درون لمعهء نور
تكيهگاهست ورا طاقهء زربفت و حرير * خادمانند ورا شش صفه چينى و بلور
شمع جمع است همو خادم اخوان صفاست * دم گرمش به دمى انجمنآراى حضور
پيش آتشكدهاش جمع همه مغبچگان * گرد در ميكدهاش حلقهء اصحاب خمور
برق رخشنده گه و گاه خروشند چو رعد * ابر بارنده گه و گاه فروزنده چو هور
ابر ريزنده كه باشد قطراتش همه لعل * بحر بخشنده كه باشد رشحاتش گل سور
گاه مشهود و گهى شاهد و گه غاليه بيز * مرحل و مجمره گاهى ز بخار و ز بخور
مطرب و ساقى و راقى و حريف و دمساز * عاشق و زائق و معمار و ظريف و معمور
دل او بحرى و در نافگهش چشمهء خضر * بر سرش ابر كه برگيرد و بدهد به مرور
گه چو زردشت به آتش رود آن بىآسيب * گاه عجل جسد كان من الحلق تخور
داعى شرك و به افيونزدگان است شريك * دعوت وى به ثلاث است و به دامش سه كرور
چهرهاش زد چو عاشق به صفا چون معشوق * از دلش هست پديد آيت طوفان و تنور
من غزلياته
دو شوخ نرگست اى ترك روز و شب مستند * دو ساحرند و مشعبد كه هر دو همدستند
دو رستمند كمانشان به پشت و تير به پيش * براى خستن دلها بسى قوىدستند
بدان كمان و بدين تير آن دو تهمتنت * هزار مرد چو افراسياب بشكستند
به باغ حسن چو سروت به دلبرى برخاست * به جاى خويش صنوبرقدانش بنشستند
به دفع چشم حسودت دونقطهء مشكينت * بر آتشينرخ تو چون سپند برجستند