جمعيت خاطر ندهد دست بديشان * چون باز كند باد شود غاليهافشان
خوشبوتر از آن نافه كه آرند ز تاتار * طبعش چو يكى لجهء بس ژرفگهرخيز
لعلش چو يكى ابر بهاريست گهرريز * خوشبختتر از رند رى و زاهد تبريز
خرسند و فرحبخش و دلارام و دلاويز * بس فتنه كه افكنده از آن هندوى سحار
بيجادهلب و گلرخ و مهروى و سمنبوى * سيمينبدن و سروقد و خرم و خوشخوى
آهوصفت از من شده يك هفته به يكسوى * دوشينهام آمد چو گل تازه به مشكوى
كاشانهام از نكهت وى گشت چو گلزار * گفتا كه ترا رتبت شمس الادبايى
زيبد كه وليعهد ابد مهد ستايى * بازار ادب از كرمش يافت روايى
باشد كه حق نعمت والاش بپايى * چون حضرت وى فضل و هنر راست خريدار
شيرين به مذاق خردم آمد چون شهد * اين نكته كه سنجيد مرا يار نكو جهد
در مدحت اوصاف وليعهد ابد مهد * نور بصر ناصر دين شه ملك عهد
آن خسرو جمجاه جوانبخت جهاندار * نوباوهء بستان شهنشاه زمانه
گلبرگ گلستان جهاندار يگانه * آن كش هنر و فضل برش چنگ و چغانه
علم و ادب و مكرمتش گنج و خزانه * نى رود و سرود و گهر و درهم و دينار
از پرتو شه ناصر دين ظل الهى * زينت ده اورنگ جم و افسر شاهى
صيت كرمش برشده تا ماه ز ماهى * وز مرحمتش تيغ و قلم هر دو مباهى
اوصاف معاليش برون است ز گفتار
اين تغزل را در مدح حضرت شاهزادهء اكرم اميركبير نايبالسلطنه گويد
باغيست روى يار من كو شاخ ريحان پرورد * وان سرو قد دلكشش مهر درخشان پرورد
در بزم چون بسرايدى ناهيد در رقص آيدى * صد كوه غم بزد ايدى در هر روش جان پرورد