تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 670

مساهمون:

ص٦٧٠
هيچ‌كس ندهد نشان از پادشاهان جهان * ميهمان اندر فرنگستان بدين‌سان آمده از پى دعوت ز شاهان اروپا بس سفير * حضرتش را بارها در پيش ايوان آمده تا ز راى آفتاب‌آراى اعليحضرتش * مر اجابت را بسيج راه فرمان آمده فر يزدان بدرقهء راه و توكل قايدش * در اروپا ميهمان با فر يزدان آمده باد پايان جهان‌پيمايش اندر آب و خاك * آتشين‌دل و آهنين‌تن خنگ و يكران آمده از ملوك روم و پاريس و پروس و انگليس * روس و ديگر ملكها اكرام شايان آمده ميزبانانش ملوك و تاج‌داران بزرگ * بر سر ميزش به هرجا صف سلطان آمده مر اروپا را سزد كز فخر سر بر آسمان * بربسايد چون شه ايرانش مهمان آمده از پس چندين سياحت شكر يزدان را كه باز * اين سكندر بارگه با آب حيوان آمده خسرو پاكيزه‌جان و پاك‌دين و پاك‌دل * رفت با پاكى جيب و پاكدامان آمده

و له ايضا در مدح شاهنشاه‌زادهء اعظم حضرت وليعهد

آن ترك شكر خند من آن لعبت فرخار * كش ماه به خرمن بود و مشك به خروار عيسىدم و موسىكف و داود به مزمار * از جزع فروريزد چون لؤلؤ شهوار رى را چو خوزستان كند از لعل شكربار * از عمر گرانمايهء وى رفته ده و پنج شكرلب و شيرين‌سخن و رند و غزل‌سنج * وز گفته موزونش دلال آورد و غنج دو مار سياهش زده حلقه به سر گنج * وان در سر هر مار يكى عقرب جرار آيينهء اسكندرش اندر ظلمات است * پيش خضرش چشمه‌يى از آب حيات است سنجيده و موزون قد و با فر و ثبات است * در عرصهء حسنش شه عقل همه مات است عاشق‌كش و جان‌پرور و غم‌گستر و دلدار * از زير سحابش دو مه يك‌شبه پيدا در زير شب طرهء وى صبح هويدا * خورشيد رخش گشته نهان در شب يلدا خلقى به دلارامى وى واله و شيدا * غارتگر دلهاست از آن طرهء طرار اعجوبه نگاريست بدين شوكت و اين شان * جمعى ز سرحلقهء زلفينش پريشان