تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 668

مساهمون:

ص٦٦٨
درين ربيع مه نسب ز گلستان عقل كل * ز گلبن بهين عرب شكفت خاتم رسل ز بوى گل‌رخش عجب جهان معطر آمده * زمين مكه را شرف مقدمش فزوده شد به فر وى ز ما سلف ملل ز كف ربوده شد * ز روى ماه دين كلف به دست حق زدوده شد كه دين ايزدى كنف چو نام وى ستوده شد * ز يمن اين بهين خلف صفا به مشعر آمده شهى كه بر به نام وى عرب بلند كوس زد * چو رايت كلام وى به بام آبنوس زد سپهر از مقام وى به خاك مكه بوس زد * سپاه حق نظام وى به كشور مجوس زد مهى كه از سلام وى ميان چو شكر آمده * چو ماه اوج عزتش در اين جهان پست شد جهان ز فر ملتش گزيده حق‌پرست شد * به كاخ كى ز حشمتش چهارده شكست شد دوازده خليفتش به جاى جا نشست شد * ز دست و تيغ صولتش به كفر كيفر آمده ز آتشين‌كدهء مغان فسرده شد شرارها * به ساوه بحر بيكران نشست چشمه‌سارها سماوه شد يم كران ز جوشش كنارها * به جن بريد ز آسمان طريق گوش‌دارها به خواب ديد مؤبدان عرب مظفر آمده * به عيد مولدش طرب به جان هستى آيدا ز رفعتش ابر عرب فراز دستى آيدا * ز يمن مقدمش عجب ملك به پستى آيدا چو شمس فاطمىنسب به ذوق و مستى آيدا * كه از سحاب فيض رب گلش مخمر آمده

در صفت روز غدير و مدح سرور اوليا عليه السلام

رسم سالك نيست در يك در دو رهبر داشتن * جز به يك شه ملك دل نتوان مقرر داشتن از پى خضرى به حيوان راه جوى و گام زن * كاب حيوان بىخضر نتوان ميسر داشتن دل منه بر مهر اين مه‌طلعتان زهره‌خوى * همچو ابراهيم بايد ديده برتر داشتن سوى معنى راه مىپويى نه آخر تا به چند * ديده بر نقش و نگار خط دلبر داشتن گوهر دل را تو بر استاد صاحبدل سپار * تا به كى دل را در آب و گل مخمر داشتن راه مىبايد سپردن با دليلى ره‌شناس * تا توانى ربع سلمى را مسخر داشتن