تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 664

مساهمون:

ص٦٦٤
در ده آن مى كه اگر بر سر خارا ريزند * لاله‌ها رويد از آن غيرت نقش ارژنگ دركش آن مى كه اگر در گلوى نى پاشند * بار بدسان كشد از شور نكيسا آهنگ
* * *
سخن خوانيست گوناگون و من زيبنده مهمانش * سخن ملكيست بىپايان و من پاينده سلطانش سخن درياى عمان است و من لؤلوئى لالايش * سخن كوه بدخشان است و من لعل درخشانش سخن بنياد بىبنا و من بناى بنيادش * سخن بنيان بىمعمار و من معمار بنيانش سخن چون قبهء مينا و من مهر جهان‌تابش * سخن چون سينهء سينا و من موساى عمرانش سخن را همچو اسماعيل بستم دست و پا اينك * كه در اين عيد پيش خواجه آرم بهر قربانش
* * *
اى در دلت ولاى نبى احسن الخصال * جان و تنت ز طينت پيغمبر است و آل پروردگار ديد كه دادت ز فضل خويش * فهرست آفرينش و ديباچهء كمال سربسته كرد عالم ايجاد و داد و گفت * برگير اين كليد كه هستى تو كوتوال در دست همت تو بود سيم چون نسيم * در جنب نعمت تو بود مال چون رمال آن چارده مهى كه بتابد به تيره‌شب * وان ابر رحمتى كه ببارد به خشك سال دوران شوكت تو برون باد از حساب * خورشيد دولت تو مصون باد از زوال