هم كلك تو از سر سپهر است مترجم * هم رأى تو از راز جهان است خبردار
بحرى گه بخشايش و ابرى گه ريزش * گر بحر گهرسنج بود ابر گهربار
منسوج وجود تو خود آن پاك نسيج است * كز فخر بود پودش وز جود بود تار
642 سرور خوانسارى
هم نامش ميرزا محمد حسين بن ميرزا على الخوانسارى است و از به دو دولت شاهنشاهى محمد شاه مغفور قاجار طاب ثراه به دارالخلافهء تهران آمد و به مدحتگزارى آن پادشاه بلندهمت اشتغال ورزيد و آن حضرت را با وى توجهى خاص بود پس از رحلت خاقان مغفور هم در دار الخلافه ساكن شد . اكنون نيز از مداحان شاهنشاه عصر است همانا صاحب ديوان گرديده ولى اكنون جز اين ابياتش حاصل نگشته :
اى آفت چين و چگل اى لعبت فرخار * خوبان چگل پيش گل روى تو چون خار
صد خلخ و فرخار ز رخسار تو يك تاب * صد تبت و تاتار ز گيسوى تو يك تار
تا تار سر طرهء طرار تو ديدم * روزم شده تاريكتر از نافهء تاتار
گر مشك ز خون جگر آهوى چين است * پس مشك پر از چين تو از چيست جگرخوار
* * *
آه رندان خرابات نگر كز دلتنگ * روزه را برد به يكساله ره از صد فرسنگ
مژده از ششجهت آمد سوى مىخواران دوش * كه لب جام نمودار شد از هفت اورنگ
زاهد و شيخ كه پيش از مه نو در مسجد * شدى از رنگ عبادت رخشان رنگبهرنگ
كرده امروز به مى سبحه و سجاده گرو * بر در ميكده افتاده همه مست و ملنگ