از خوى نگار سيمتن دارد به مه عقد پرن * وز طره بر برگ سمن مشك مطرا ريخته
هم از تركيبات اوست كه در دفع غرور و كبر شعراى متكبر نادان گفته
كس را جمال نقش بجز حسن حال نيست * وان را كه حسن حال نباشد كمال نيست
شعر است هيچ و شاعرى از هيچ هيچتر * در حيرتم كه بر سر هيچ اين جدال چيست
يكتن نپرسد از پى ترتيب چند لفظ * اى ابلهان بىهنر اين قيل و قال چيست
از بهر مصرعى دو كه مضمون ديگرى است * چندين خيال جاه و تمناى مال چيست
شعر اصلش از خيال بود حسنش از محال * تا از خيال اينهمه فكر محال چيست
از چند لفظ ياوه نزد لاف برترى * هركس كه يافت شرم چه و انفعال چيست
صد نوع از اين كمال بر اهل رأى و هوش * با حسن ذات عامى نيكوخصال چيست
گيرم كه نظم بحر درو كان گوهر است * با نثر كلك داور دريانوال چيست
قطعه در تاريخ سرير گردون نظير حضرت خاقان صاحبقران كبير انار الله مضجعه
به فرمان شاهى كز او زيب ديد * نگين جم و تخت افراسياب
شهنشاه قاجار فتحعلى * كه فتحش عنان است و نصرت ركاب
مرتب شد اين گوهرآگين سرير * به الماس رخشان و ياقوت ناب
چو بر اين سرير مرصع چو مهر * نشست آن جهاندار مالك رقاب
سحاب از پى سال تاريخ گفت * برآمد به روى سپهر آفتاب
هم از رباعيات اوست
شبها كه ز هجران توام در تبوتاب * يكدم نرود به خواب اين چشم پرآب
نه بيدارى ز ديده آموزد بخت * نه ديده ز بخت خفته آموزد خواب
* * *
گيرم دايم به دوستى دل را خوست * او را و مرا چه سودى از عادت اوست