از تباشير سحر بهر حنوط صبحگاه * سودهء كافور بر كحلى كفن بست آسمان
گلستانى بوالعجب بين كز شق در اختران * لالهء حمرا به دور نسترن بست آسمان
اشك شد وز فرقت خورشيد از چشمش چكيد * هرچه بر تن رشتهء در عدن بست آسمان
يوسفش از چاه مغرب چون برآمد از سرشك * ديدگان چون ساكن بيت الحزن بست آسمان
بر سپهر اين مهر نبود ز آرزوى بزم شاه * شمع زرينى است بر سيمين لگن بست آسمان
در چنين روز دلفروزى كه از عيش و نشاط * راه آمد شد بر اندوه و محن بست آسمان
اشهب شه را به عزم كشور مازندران * زرنشان بر گستوان ز اختر به تن بست آسمان
بلبل و سارى گل خوشبوى سارى ديد و گفت * عنبر سارا به سورى و سمن بست آسمان
با وجود جلوهء شمشاد او راه خرام * بر صنوبرقامتان سيمتن بست آسمان
همچو زلف خوبرويانش هر سو طرهايست * كش دل عشاق را در هر شكن بست آسمان
لوحش اللّه باغ اشرف كز مطرا شبنمش * بر رياحين معدن در عدن بست آسمان
حبذا فرخنده كاخ آن كز آن عالىاساس * آسمانى بر فراز خويشتن بست آسمان
بر درختان زمردگونش نارنج و ترنج * از سهيل شام و شعراى يمن بست آسمان
از هجوم بلبل و سارى در آن فرخندهباغ * عرصهء پرواز بر زاغ و زغن بست آسمان
رشك گردون شد فضايش تا سپهرى پرحليش * بر زمين از خرگه شاه زمن بست آسمان
آن شهنشاهى كه برانداز گردانش به رزم * آهنين جوشن ز حزم خويشتن بست آسمان
بر سنان او بههنگام شكار گاو چرخ * سيمگون غژغاو از عقد پرن بست آسمان
بر ثناى او زبان بگشاد اطفال ثلاث * پيش از آن روزى كه لبشان از لبن بست آسمان
و له ايضا
شاها بقاى عهد شباب از شراب خواه * بهر درنگ عمر ز ساقى شتاب خواه
خواهى اگر مفرح روح و غذاى جان * از جام گوهرين مى چون لعل ناب خواه
بزم تو چون سپهر و سپهريست با سكون * خورشيد آن ز ساغر چون آفتاب خواه
اين قصه را كه باده كند طى حساب عقل * افسانه چون عقوبت روز حساب خواه
سرچشمهء حيات بجز لعل يار نيست * بىمنت سكندر ازين چشمه آب خواه