تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 655

مساهمون:

ص٦٥٥
از تباشير سحر بهر حنوط صبحگاه * سودهء كافور بر كحلى كفن بست آسمان گلستانى بوالعجب بين كز شق در اختران * لالهء حمرا به دور نسترن بست آسمان اشك شد وز فرقت خورشيد از چشمش چكيد * هرچه بر تن رشتهء در عدن بست آسمان يوسفش از چاه مغرب چون برآمد از سرشك * ديدگان چون ساكن بيت الحزن بست آسمان بر سپهر اين مهر نبود ز آرزوى بزم شاه * شمع زرينى است بر سيمين لگن بست آسمان در چنين روز دل‌فروزى كه از عيش و نشاط * راه آمد شد بر اندوه و محن بست آسمان اشهب شه را به عزم كشور مازندران * زرنشان بر گستوان ز اختر به تن بست آسمان بلبل و سارى گل خوشبوى سارى ديد و گفت * عنبر سارا به سورى و سمن بست آسمان با وجود جلوهء شمشاد او راه خرام * بر صنوبرقامتان سيم‌تن بست آسمان همچو زلف خوب‌رويانش هر سو طره‌ايست * كش دل عشاق را در هر شكن بست آسمان لوحش اللّه باغ اشرف كز مطرا شبنمش * بر رياحين معدن در عدن بست آسمان حبذا فرخنده كاخ آن كز آن عالىاساس * آسمانى بر فراز خويشتن بست آسمان بر درختان زمردگونش نارنج و ترنج * از سهيل شام و شعراى يمن بست آسمان از هجوم بلبل و سارى در آن فرخنده‌باغ * عرصهء پرواز بر زاغ و زغن بست آسمان رشك گردون شد فضايش تا سپهرى پرحليش * بر زمين از خرگه شاه زمن بست آسمان آن شهنشاهى كه برانداز گردانش به رزم * آهنين جوشن ز حزم خويشتن بست آسمان بر سنان او به‌هنگام شكار گاو چرخ * سيمگون غژغاو از عقد پرن بست آسمان بر ثناى او زبان بگشاد اطفال ثلاث * پيش از آن روزى كه لبشان از لبن بست آسمان

و له ايضا

شاها بقاى عهد شباب از شراب خواه * بهر درنگ عمر ز ساقى شتاب خواه خواهى اگر مفرح روح و غذاى جان * از جام گوهرين مى چون لعل ناب خواه بزم تو چون سپهر و سپهريست با سكون * خورشيد آن ز ساغر چون آفتاب خواه اين قصه را كه باده كند طى حساب عقل * افسانه چون عقوبت روز حساب خواه سرچشمهء حيات بجز لعل يار نيست * بىمنت سكندر ازين چشمه آب خواه