تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 649

مساهمون:

ص٦٤٩
يك نظر بنماى آن چاك گريبان را به خلق * ور گريبانى بيابى تا به دامن پاره كن
* * *
گريهء خلق از تو ولى آب چشم * خاك مرا مىبرد از كوى تو تيغ به روى تو كشيد است ليك * خون مرا ريخته ابروى تو
* * *
به چشم قطره بارم مردم چشم * چو در دريا يكى نيلوفرستى صدف پروردن از دريا عجب نيست * صدف بنگر كه درياپرورستى
* * *
يار من يار كسى گشته و دلدار كسى * چه شدى گر نشدى يار كسى يار كسى كرد مشكل به سر كوى كسى رشك رقيب * كار ما را كه به ناكس نفتد كار كسى
* * *
به ياد افسانهء مهر و وفا دارم بسى اما * ترا اى بىوفا گوشى بدين افسانه بايستى به ترك باده پيمان بسته‌ام با زاهد و اكنون * براى امتحان من يكى پيمانه بايستى

در صفت جشن عروسى و چراغان و آتش‌بازى

چه شد كه چرخ جفاپيشه كرد ميل وفا * هزار گونه اساس نشاط كرده به پا سپهر محفل عيشى به دهر چيده كزان * شد است بزم جهان رشك جنت المأوى هزار دست ضيا دارد از هزاران شمع * كف كليم ضيا داشت گر ز يك بيضا به جسم مرده‌دلان مطرب آورد صد روح * اگر مسيح ز يك روح مرده كرد احيا هوا ز نور مشاغل زمين ز عكس شموع * چو كان گوهر ناب است و لؤلؤ لالا رياض دهر مزين چو روضهء مينو * بساط خاك پراختر چو گنبد مينا به تن محيط هوا بست زرفشان اكسون * به بر بسيط زمين كرد آتشين ديبا ز بس‌كه پرشرر آمد سواد شب‌گويى * كه منبت گل سورى است عنبر سارا سپهروار به گردش ز هر طرف چرخى * چه چرخ چون كرهء نار آتشين اجزا بهشت برج مرتب ولى ز هر برجى * ستاره بار به سطح زمين و روى هوا