چنانم دل ز عشقت گشته معدوم * كه از آتش نمىگردد چنان موم
بهجز رويت نبينم هيچ منظور * بهجز مويت نبويم هيچ مشموم
همه دستت به خون خلق مخضوب * همه تيغت به قتل دوست مدموم
* * *
تلخ كم گو پى آزار دل همچو منى * همهكس راست مسلم كه تو شيرينسخنى
* * *
سرفراز است پيش هر نظرى * هركه در پاى دوست داد سرى
جلوهاى كرد آتش رخ يار * به دو گيتى نماند خشك و ترى
640 سحاب اصفهانى
اسم شريفش ميرزا سيد محمد و خلف الصدق آقا سيد احمد متخلص به هاتف بوده و اكتساب كمالات و حالات نيكو نموده در حضرت شاهنشاه گيتىستان خاقان مغفور صاحبقران كمال اعتبار و احترام داشته و تذكرهء رشحات سحاب به نام نامى و اسم سامى صاحبقرانى نگاشته در سنهء 1222 وفات يافت و نعشش را به اشارهء شاهنشاهى به مشاهد منوره نقل كردند . ديوان آن جناب در نظر است . قريب پنج هزار بيت مىشود . از غزليات عاشقانه و قصايد ايشان قدرى منتخب خواهد شد :
افراد غزليات
دانى چه اثر داشت دعاى سحر ما * اين بود كه نگذاشت به عالم اثر ما
بگشاى پاى ما كه كمند وفاى ما * محكمتر است از همه بندى به پاى ما
خواهيم مرگ مدعى و خويش تا شود * هم مطلب تو حاصل و هم مدعاى ما
ندارد تا دل ما هست غم در هيچ دل راهى * روا باشد كه داند هر دلى قدر دل ما را