تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
آن چشم كه چون آهوى وحشى رمد از ما * اى غير ندانم به چه افسون به تو رام است اى دل به چه ره منتظر صبح وصالى * كى بود كه از پى شب هجران اثرى داشت

و له

گرچه خواهند از او داد من اما نتوان * بىسبب كشته شد امروز كه فردايى هست
* * *
حاجتى نيست كه پرسى ز كسى در همه شهر * خانه‌اى را كه ندانى تو همان خانهء ماست

و له

گر تير جفاى تو نمىبود كه مىكرد * در عهد تو دلجويى ما خسته‌دلى چند گاهى از وارستگى حرفى براى مصلحت * با رقيبان گويم و ترسم كه او باور كند با مدعيان يك نظرت ديدم و مردم * تشريف وصال توام آخر كفنى بود چه باده‌ها كه به شوق تو از سبو به قدح * كنند و از قدحش باز در سبو ريزند
* * *
شب وصل است و مىنالم كه شايد چرخ پندارد * كه باز امشب شب هجر است و دير آرد به پايانش خطت دميد و آمدى اى غمگسار دل * وقتى نيامدى كه بيايى به كار دل
* * *
شادم كه گرت چنين بود عهد * هر لحظه به دست توست دستم قوت بازويت اى صياد كمتر بود كاش * تا ز پيكان تو بر دل يادگارى داشتم
* * *
از دل ديوانه‌ام ديوانه‌تر دانى كه كيست * من كه دايم در علاج اين دل ديوانه‌ام نيست افسوسى گرم در راه عشقت رفت سر * ليك صد افسوس شورى كه در سر داشتم
* * *
سخت پرخون گشته دل در سينه‌ام اى ديده باز * چاره‌يى از گريه در كار دل بيچاره كن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 648 | رضا قليخان هدايت