تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 642

مساهمون:

ص٦٤٢
باد بهار گوئى از طره يار مىرسد * لخلخه‌ساى مىوزد غاليه‌بار مىرسد از بر شاخسارها نغمهء سار مىرسد * وز سر سرو دم‌به‌دم صوت هزار مىرسد همچو به عشق خوش‌قدان نالهء زارزار من * سيل چو از فراز كه سوى نشيب آيدا طرفه مهول خيزدا سخت مهيب آيدا * در نظر من اين بس‌كه غريب آيدا گويى غول غردا گويى ديب آيدا * شب سوى كوفه گوييا جيش شبيب آيدا يا به سر عنيم با فر و نهيب آيدا * با او لشكرى گران با وى عسگرى كشن بلبلكان به گلستان نغمه‌سراى آمده * نغمه‌شان ز لوح دل زنگ‌زداى آمده طوطيكان به باغ در سبز قباى آمده * صلصلكان به راغ در گرم نواى آمده در گوش از نوايشان نالهء ناى آمده * قمريكان چو مطربان ناى به ناى آمده گاه شده كمانه‌كش گاه شده چغانه‌زن * اشتر بر قطار را ماند ابر در هوا لؤلؤ شاهوار را ماند ژاله در بها * كوس فراسياب را ماند رعد در هوا تيغ سپند يار را قوس قزح بهين گوا * با قد نارون‌قدان نسبت نارون روا طرهء ناب داده را ماند سنبل از صفا * طوطى پرگشاده را ماند به سبزه در چمن ترك من اى بت چگل شاه بتان خرگهى * اى چو قدت به جلوه‌يى سروى كان بود سهى اينك عيد و جام ما حيف بود ز مى بهى * خيز و بيا به گلستان با ما جوى همرهى تا بكشيم ساغرى چند به عيش و فرهى * نظم دهيم چامه در تهنيت شهنشهى ناصر دين شه جهان تا جور سپه‌شكن * پادشهى كه خسروان جمله به جاى چاكرش تاجورى كه سركشان ناصيه‌ساى بر درش * گاه به بوم روم در ويله ز سهم خنجرش گاه به مرز روس در لرزه ز بيم اخترش * ساحت خلد هركجا زمزمه‌يى ز كشورش عرصهء حشر هركجا همهمه‌يى ز لشگرش * جيشش كوه آهنين فوجش بحر موج‌زن روز وغا كه سنگ را سنبنداد همان بسم * گاه جدل كه خاك را توفند اشقران به دم جوشد خون به مغزها چون مى اندرون خم * خوشد گامها ز تف همچو كوير راه قم