مىآورى كه داروى روح است و زندگى * ساغر دهى كه مايهء عيش است و ايمنى
بر روى سبزه غلطى و جامى همىكشى * بر پاى گل نشينى و رطلى همىزنى
با ياد چشم مستى در راغ مىكشى * با روى گلعذارى در باغ گل چنى
چون رستم است دشت و سويش سيل افكند * ايدون ز كوه سنگ به آيين بهمنى
ماند كنون به بوقلمون ديبه صحن باغ * ازبسكه سبز و سرخ و سپيد است و سوسنى
درهم تنيده شاخ گل و ياس و ارغوان * چون اطلس فرنگ به ديباى ارمنى
بررسته لاله از وسط سبزه در چمن * چون از ميان زمرد ياقوت معدنى
ماند به دم روبهكى شاخ مشك بيد * كش توبه توبه نافهء آهو بياكنى
وان لاله همچو غاليه دانى ز بسد است * چون يكدو پاره مشك درونش پراكنى
نرگس چو بوتهيى است مضرس ز سيم ناب * چون در ميانش زر مكلس درافكنى
سنبل بود درست چو بشكسته زلف يار * وان باد شانهيى كه بدان زلف برزنى
امروز روز عيش شراب است و شاديست * ويژه به ياد راد ملكزادهء هنى
داد اعتضاد سلطنهء شه عليقلى * كز راى اوست هرچه در آفاق روشنى
گشتند تازه از كرمش خلق روزگار * چونان كه روزگار به باران بهمنى
عزمش به قلب دشمن تيريست آتشين * حزمش به روى اعدا سدى است آهنى
گردون توسن از اثر لطف و رحمتش * رامى گرفت عادت و بگذاشت توسنى
خود دشمنى نكرد ز رحمت به هيچكس * الا بر آن كسى كه به دو كرد دشمنى
اى آنكه از مهابت بأست به روزگار * آشوب و فتنه خفت و بپاخاست ايمنى
حاشا منى نكردى با خلق و كبر نيز * گرچه سزا بود ز تو هم كبر و هم منى
هرگز رواج زر و گهر هيچ نشكند * الا تواش به كف گهربار بشكنى
خود چشم شير كس نتواند كه بركند * الا تواش به تير جگر دوز بركنى
خود پيل را ز پاى كسى باز نفكند * الا به پيل پاى تو كز پاش بفكنى
تا هر بهار هر شجرى برگ و بركند * تو نيز خود ز مجد و شرف برگ و بركنى
از مسمط بهاريه كه درين روزگار رواج يافته مىگويد
باز سوى گلستان باد بهار مىرسد * نفخهء نافه تبت يا ز تتار مىرسد