تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
مىآورى كه داروى روح است و زندگى * ساغر دهى كه مايهء عيش است و ايمنى بر روى سبزه غلطى و جامى همىكشى * بر پاى گل نشينى و رطلى همىزنى با ياد چشم مستى در راغ مىكشى * با روى گل‌عذارى در باغ گل چنى چون رستم است دشت و سويش سيل افكند * ايدون ز كوه سنگ به آيين بهمنى ماند كنون به بوقلمون ديبه صحن باغ * ازبس‌كه سبز و سرخ و سپيد است و سوسنى درهم تنيده شاخ گل و ياس و ارغوان * چون اطلس فرنگ به ديباى ارمنى بررسته لاله از وسط سبزه در چمن * چون از ميان زمرد ياقوت معدنى ماند به دم روبهكى شاخ مشك بيد * كش توبه توبه نافهء آهو بياكنى وان لاله همچو غاليه دانى ز بسد است * چون يك‌دو پاره مشك درونش پراكنى نرگس چو بوته‌يى است مضرس ز سيم ناب * چون در ميانش زر مكلس درافكنى سنبل بود درست چو بشكسته زلف يار * وان باد شانه‌يى كه بدان زلف برزنى امروز روز عيش شراب است و شاديست * ويژه به ياد راد ملك‌زادهء هنى داد اعتضاد سلطنهء شه عليقلى * كز راى اوست هرچه در آفاق روشنى گشتند تازه از كرمش خلق روزگار * چونان كه روزگار به باران بهمنى عزمش به قلب دشمن تيريست آتشين * حزمش به روى اعدا سدى است آهنى گردون توسن از اثر لطف و رحمتش * رامى گرفت عادت و بگذاشت توسنى خود دشمنى نكرد ز رحمت به هيچ‌كس * الا بر آن كسى كه به دو كرد دشمنى اى آنكه از مهابت بأست به روزگار * آشوب و فتنه خفت و بپاخاست ايمنى حاشا منى نكردى با خلق و كبر نيز * گرچه سزا بود ز تو هم كبر و هم منى هرگز رواج زر و گهر هيچ نشكند * الا تواش به كف گهربار بشكنى خود چشم شير كس نتواند كه بركند * الا تواش به تير جگر دوز بركنى خود پيل را ز پاى كسى باز نفكند * الا به پيل پاى تو كز پاش بفكنى تا هر بهار هر شجرى برگ و بركند * تو نيز خود ز مجد و شرف برگ و بركنى

از مسمط بهاريه كه درين روزگار رواج يافته مىگويد

باز سوى گلستان باد بهار مىرسد * نفخهء نافه تبت يا ز تتار مىرسد