تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 639

مساهمون:

ص٦٣٩
زلفين سيه‌فامش بر عارض گلگون * چون دستهء سنبل كه بر لاله نشانيش دندانش منظم بنگر يك پس ديگر * همچون گهر سفته كه در رشته كشانيش بر گوشهء بام ار به شب تار برآيد * حقا ز مه چارده تشخيص ندانيش مانندهء حربا كه ببيند رخ خورشيد * گر طلعت رخشان نگرى مات بمانيش يك‌لحظه فريبد همه اصحاب خرد را * آن گرم فراپرسى و آن چرب‌زبانيش حيفا ز چنين قامت گر سرو بگوييش * شرما ز چنين طلعت گر ماه بخوانيش كس ماه شنيد است كه در بر بنشينيش * كس سرو بديدست كه در بر بنشانيش بس مشك فشاند سر گيسويش ماند * بر كلك مهين صدر جهان مشك‌فشانيش تاج الوزرا خواجهء پاكيزه نسب آنك * در رتبه كهين پايه بود چرخ كيانيش گويند كه مر قارون بس گنج گران بود * هم از در عمانى و هم از زر كانيش در خاك نهان گشت ولى تا نگرستيم * اندر كف خواجه گه بخشش به عيانيش اى صدر فلك قدر كه اين چرخ دونده * در پهنهء جاهت نرسد هرچه دوانيش آنى تو كه از يك اثر كلك گهر سلك * آن كار كه گردون نتواند بتوانيش آنى تو كه با راى رزين بىمدد جيش * آن قلعه كه جيشى نستاند بستانيش آنى تو كه با حزم متين از سخنى چند * آن فتنه كه گردون ننشاند بنشانيش از كلك تو ملك ملك عهد قوى گشت * تا ننگردى كس به نزارى و نوانيش گر حكم روان تو بر برق نهد كس * بر برق بسى سبقت جويد ز روانيش بر كوه اگر ذره‌اى از حلم تو بنهند * تا گردن در خاك نشيند ز گرانيش اين بود جواب سخن ناصر خسرو * چون گشت جهان را دگر احوال نهانيش

در تهنيت عيد رمضان و مدح صدر عهد گويد

خجسته باد به دستور شاه عيد صيام * فلك متابع و دولت رهى زمانه به كام ايا كمال تو افزون ز پايهء ادراك * و يا جلال تو بيرون ز مايهء افهام نفاذ عزم تو آموخت باد را جنبش * وقار حزم تو بخشيد خاك را آرام ز رشك روى تو گلزار يار طعنهء خار * ز شرم راى تو خورشيد زير تيره غمام