تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦

639 سامانى شيرازى

نامش ميرزا حسن و خلف الصدق ميرزا حبيب اللّه معروف به حكيم قاآنى رحمه اللّه است . ولادتش به شيراز بوده ازآن‌پس كه ميرزا قاآنى به توقف و سكونت دارالخلافهء رى رأى كرد عيال خود را به رى خواند و در آن ايام سلطان محمد شاه قاجار نور اللّه مرقده بر ملك جهان دامن برافشاند و من بنده به حكم شاهنشاه عصر ناصر الدّين شاه مأمور به سفارت شدم و چون بازآمدم به رياست مدرسهء نظاميهء دار الفنون منصوب شدم حكيم قاآنى به نزد من آمد و گفت محمد حسن فرزندم از شيراز آمده و حفظى قوى و ذهنى دراك دارد و بر آن سرم كه او را به مدرسه آورم و به تعليم حساب و هندسه بسپارم او را ترغيب كردم . پس از چندى درگذشت و فرزندش به مدرسه آمد و تحصيل كرد و در اندك مدتى ترقى كلى نمود . اكنون در دانش لغت فرانسه و حكمت طبيعى و بعضى صنايع مرتبتى رفيع دارد . جوانيست در عين شباب رشيق القد لطيف الخلد با رويى دلجوى و خويى نيكوى و اخلاقى ستوده و اوصافى گزيده و حفظى قوى و طبعى مستعد و سليقه‌اى مستقيم در شعر و شاعرى قادر و روى در ترقى و كمال دارد و در سنهء 1286 در عين شباب به باغ جنان شتاب كرد . ازوست :

من قصائده

به گاه صبح چو خورشيد سر زد از خاور * مه‌ام به حجره خراميد با فروغ قمر بدان رسيد كه جانم ز تن برون آيد * بدان خوشى كه نگار اندر آمدم از در به آفتاب درخشنده مشتبه گشتى * بر آسمان بدى ار جايگاه آن دلبر بدان رسيد كه آن حجره آسمان گردد * ز بس درخشيد آن چهر چون مه انور دو طره پرگره و خم نهفته زير كلاه * دو زلف پرشكن و چين فكنده تا به كمر بدان رسيد كه از چين زلف مشكينش * به چين فرستم من بارها ز مشك تتر ز دو عقيقش تابنده لؤلؤ دندانش * چنان به حقهء ياقوت سلكى از گوهر بدان رسيد كه از آن لب و از آن دندان * كساد گردد بازار بر عقيق و درر