تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
چسان بر آتش رو مانده عنبرين مويش * اگر بر آتش سوزد چو برنهى عنبر بدان رسيد كه از تاب آذر رخ او * به خويش تابم و سوزم چو موى بر آذر اگرنه مژدهء او رستم است و من سهراب * چرا به سينهء من هر زمان زند خنجر بدان رسيد كه فصاد خوانم آن مژه را * بدين دليل كه بر دل همىزند نشتر چو باد زلف پريشيده‌اش برافشاند * گمان برى تو كه طاوس نر گشايد پر بدان رسيد كه با فر آن غراب سياه * ز خصم زاغ‌وش پادشا كشم كيفر ثمر نمىدهد الا ز ابر دستش شاخ * كه بىبهار درختان نمىدهند ثمر بدان رسيد كزين پس ز يمن همت او * ز شاخ خشك خلايق خورند ميوهء تر

و له ايضا

دارم نگارى ماه‌رو سيمين‌بر و زرين‌كمر * با موى چون مشكين‌زره با روى چون روشن‌قمر زلف سيه‌فامش دژم چين‌چين پريشان خم به خم * جادوصفت هندوشيم افعىروش كژدم‌سير چشمانش مست خواب بين لعل لبش سيراب بين * و آن طرهء پرتاب بين از دوشش افشان تا كمر دوشينه ناگه دلبرم غافل درآمد از درم * روشن شد آن‌سان منظرم كز پرتو خور بوم و بر از مى بطى اندر كفش كز سر برون جوشد كفش * زان آتشين مى كز تفش بر كهكشان خيزد شرر زان مى كه گر ريزى به خس گردد گلى مشكين‌نفس * نو شد گرش قطره مگس ريزد ز شاهين بال‌وپر صدر زمان بدر امم كان سخا ابر كرم * پاشندهء سيم و درم بخشندهء گنج گهر