سئل سيد الموحدين و امير المؤمنين بم نلت ما نلت
سرافرازى از زمرهء اتقيا * چنين گفت با سيد اوليا
كه اى دست تو دست پروردگار * ز روى تو روى خدا آشكار
تويى نقشبند قضا و قدر * مرا ده ز مشغولى خود خبر
قال ( ص ) بالقعود على باب القلب
بفرمود آن شاه گردون اساس * كه اى مردم ديدهء حقشناس
مرا شغل دربانى دل بود * ز دربانيم وصل حاصل بود
نشين بر در دل پى فتح باب * در دل بزن تا دهد حق جواب
ز اسرار دل هركس آگاه نيست * بجز راهبر را در آن راه نيست
اگر حول او نيست لا حول چيست * و گر اوست اين ناسزا قول چيست
دلا ترك سررشته و بند كن * به پيوند پاينده پيوند كن
در اين باغ بىآب منزل مگير * تو جان دلى جاى در گل مگير
ازين بستگى رستگى خوبتر * ازين سركشى عجز مرغوبتر
در اين بحر هستى تويى چون حباب * تو خود عين آبى فرورو به آب
كجا ذره از مهر تابان جداست * كه هر ذرهيى مظهر كبرياست
به هوش آى اى غافل خودپرست * درستى گزين تا نيابى شكست
كه اين محنتآباد غفلت نهاد * بسى همچو ما و تو دارد به ياد
شبى بر سر چرخ سودى سرم * درآمد عيان آفتاب از درم
برافكنده از روى دلكش نقاب * شده برج دل مطلع آفتاب
چنان كرد نور تجلى ظهور * كه بى خود شدم غرق درياى نور
زمانى در اوقات فتح و گشاد * فتوحات منصوريم دست داد
به او گفتم اى شيخ كاملعيار * كه دم از أنا الحق زدى آشكار
چو بشنيد آن مرد عالىنهاد * جوابى به تمجيد و تحقيق داد
كه اى سادهدل در مجال نفس * به غير از خدا كيست گوينده كس