تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣

سئل سيد الموحدين و امير المؤمنين بم نلت ما نلت

سرافرازى از زمرهء اتقيا * چنين گفت با سيد اوليا كه اى دست تو دست پروردگار * ز روى تو روى خدا آشكار تويى نقشبند قضا و قدر * مرا ده ز مشغولى خود خبر

قال ( ص ) بالقعود على باب القلب

بفرمود آن شاه گردون اساس * كه اى مردم ديدهء حق‌شناس مرا شغل دربانى دل بود * ز دربانيم وصل حاصل بود نشين بر در دل پى فتح باب * در دل بزن تا دهد حق جواب ز اسرار دل هركس آگاه نيست * بجز راهبر را در آن راه نيست اگر حول او نيست لا حول چيست * و گر اوست اين ناسزا قول چيست دلا ترك سررشته و بند كن * به پيوند پاينده پيوند كن در اين باغ بىآب منزل مگير * تو جان دلى جاى در گل مگير ازين بستگى رستگى خوب‌تر * ازين سركشى عجز مرغوب‌تر در اين بحر هستى تويى چون حباب * تو خود عين آبى فرورو به آب كجا ذره از مهر تابان جداست * كه هر ذره‌يى مظهر كبرياست به هوش آى اى غافل خودپرست * درستى گزين تا نيابى شكست كه اين محنت‌آباد غفلت نهاد * بسى همچو ما و تو دارد به ياد شبى بر سر چرخ سودى سرم * درآمد عيان آفتاب از درم برافكنده از روى دلكش نقاب * شده برج دل مطلع آفتاب چنان كرد نور تجلى ظهور * كه بى خود شدم غرق درياى نور زمانى در اوقات فتح و گشاد * فتوحات منصوريم دست داد به او گفتم اى شيخ كامل‌عيار * كه دم از أنا الحق زدى آشكار چو بشنيد آن مرد عالىنهاد * جوابى به تمجيد و تحقيق داد كه اى ساده‌دل در مجال نفس * به غير از خدا كيست گوينده كس