تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
تو اى طاير دل قرارى بگير * در اين دامگه زلف يارى بگير تو را با سر زلف يار است كار * چو زلفش نگيرى نگيرى قرار مده پندم اى زاهد روزگار * خراباتيان را به زاهد چه كار كنون ساقيا دارم از خود فراغ * مى نيستى ريزم اندر اياغ بيا ساقى از ساغر التفات * بر افسردگان ريز آب حيات مئى ده كه ترويح روح آورد * به هر قطره چندين فتوح آورد دل اندر خم طرهء سركشى است * كه شوريده و بىقرارش بسى است نه او راست از ناز پرواى كس * نه غيرى كه با او شود هم‌نفس ز غيرت سر غير برداشته * درين دير ديّار نگذاشته منى و تويى را در او بار نيست * به حق حرف ناحق ناسزاوار نيست من و تو خياليست بىاعتبار * كه هرگز ندارد ثبات و قرار ازين وحشت‌آباد آشوب‌خيز * بيا در جهان تجردگريز نهان باش چون سايه در آفتاب * تو نيز آفتابى ز خود رخ متاب مزن خيمه بر طرف اين كهنه فرش * سراپردهء توست بالاى عرش

و له ايضا

چو از معبر دل نمايى عبور * درآيى به صحراى اللّه نور ببينى در آن دشت و صحرا همه * نگارندهء لا و الا همه كتاب صنايع كه بس تو به توست * ورق بر ورق دفتر حسن اوست همه التفاتيست غيب و حضور * كه دارد در آفاق و انفس ظهور چو برهم زند ديدهء التفات * شود ياوه كاشانهء كاينات به هوش آى در كسوت آن و اين * كران تا كران جلوهء دوست بين تو اندر پى جلوهء دوست باش * ز خود درگذر من نىام اوست باش ز انديشهء غير انديشه كن * ز هر پيشه وارستگى پيشه كن ز ذرات اين آشكار و نهان * ببين آفتاب حقيقت عيان