تو اى طاير دل قرارى بگير * در اين دامگه زلف يارى بگير
تو را با سر زلف يار است كار * چو زلفش نگيرى نگيرى قرار
مده پندم اى زاهد روزگار * خراباتيان را به زاهد چه كار
كنون ساقيا دارم از خود فراغ * مى نيستى ريزم اندر اياغ
بيا ساقى از ساغر التفات * بر افسردگان ريز آب حيات
مئى ده كه ترويح روح آورد * به هر قطره چندين فتوح آورد
دل اندر خم طرهء سركشى است * كه شوريده و بىقرارش بسى است
نه او راست از ناز پرواى كس * نه غيرى كه با او شود همنفس
ز غيرت سر غير برداشته * درين دير ديّار نگذاشته
منى و تويى را در او بار نيست * به حق حرف ناحق ناسزاوار نيست
من و تو خياليست بىاعتبار * كه هرگز ندارد ثبات و قرار
ازين وحشتآباد آشوبخيز * بيا در جهان تجردگريز
نهان باش چون سايه در آفتاب * تو نيز آفتابى ز خود رخ متاب
مزن خيمه بر طرف اين كهنه فرش * سراپردهء توست بالاى عرش
و له ايضا
چو از معبر دل نمايى عبور * درآيى به صحراى اللّه نور
ببينى در آن دشت و صحرا همه * نگارندهء لا و الا همه
كتاب صنايع كه بس تو به توست * ورق بر ورق دفتر حسن اوست
همه التفاتيست غيب و حضور * كه دارد در آفاق و انفس ظهور
چو برهم زند ديدهء التفات * شود ياوه كاشانهء كاينات
به هوش آى در كسوت آن و اين * كران تا كران جلوهء دوست بين
تو اندر پى جلوهء دوست باش * ز خود درگذر من نىام اوست باش
ز انديشهء غير انديشه كن * ز هر پيشه وارستگى پيشه كن
ز ذرات اين آشكار و نهان * ببين آفتاب حقيقت عيان