چو بسپارى درين مستى به هشيارى ره هستى * به بام چرخ زين پستى نهاده نردبان بينى
ز تاب آفتاب دل چو برخيزد حجاب دل * فلك را در قباب دل كمينه پاسبان بينى
اگر با نفس بستيزى به جان جان درآميزى * ز خاك تيره برخيزى صفاى آسمان بينى
نظر بر قاصرات الطرف دل افكن كه از هر سو * تجلىهاى گوناگون همه فاش و عيان بينى
رهى از رنج آب و گل كنى در عرش دل منزل * مكان كبرياى دل وراى لامكان بينى
ازين تركيب آب و گل مجرد شو به جان و دل * كه آنجا جان و جانان را قرين و توأمان بينى
درآمد در سحرگاهى ز در آن ماه خرگاهى * كه ساقى آنچه مىخواهى ز خود جو تا همان بينى
در مدح و نعت حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب ( ع )
اگر نشئه حسن خوبان نبودى * در اين نشئه آسايش جان نبودى
نبودى اگر حسن با عشق توأم * وجودى در ايجاد امكان نبودى
نبودى اگر داستان محبت * در اين داستان جاى دستان نبودى
نمىبود اگر حسن بانى جان را * جهان را بنايى ز بنيان نبودى
ز ذرات جانها نبودى نشانى * اگر مهر او با دلوجان نبودى
نبودى اگر عشق معمار و بانى * در اين خاكدان جاى انسان نبودى
اگر تابش مهر رويش نمىشد * فروغى ز خورشيد تابان نبودى
اگر جلوهء حسن در دل نماندى * حياتى براى دلوجان نبودى
اگر چهرهء گل نمىزد ره دل * هوس را سرباغ و بستان نبودى