حاجت انديشه و فكرت نباشد تا كند * حمل اطفال معانى خاطر عذراى من
تا نگويم حال دل با هيچكس در هيچ حال * قفل خاموشيست دايم بر لب گوياى من
كمترين مملوك شاهم هرچه خواهد او كند * حكم او جاريست در دين من و دنياى من
و له
دلا سرمايهء تمكين متاع جسم و جان بينى * فروغ ديدهء حق بين فراغ از اين و آن بينى
چو مردان آرزومندى كه مرد ره شوى چندى * و ليكن باز در بندى كه خود را در ميان بينى
اگر از تن برآسايى به جان خود را بيارايى * و گر از جان برون آيى جمال جان جان بينى
ز پاس نفس و آلايش كنى آنگاه آسايش * كه خود را در حريم دل مقيم و پاسبان بينى
مبارك بادت آن روزى كه راز وحدت آموزى * خودى را ديده بردوزى خدا را جاودان بينى
ز سوداى دويى بگذر برآر از جيب وحدت سر * متاع فقر پيش آور كه گنج شايگان بينى
چو سر بر آستان دل نشينى پاسبان دل * همه در داستان دل ظهور دلستان بينى
نشان از بىنشان خواهى بجو از خويش آگاهى * كه ملك ماه تا ماهى نشان بىنشان بينى