تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
حاجت انديشه و فكرت نباشد تا كند * حمل اطفال معانى خاطر عذراى من تا نگويم حال دل با هيچ‌كس در هيچ حال * قفل خاموشيست دايم بر لب گوياى من كمترين مملوك شاهم هرچه خواهد او كند * حكم او جاريست در دين من و دنياى من

و له

دلا سرمايهء تمكين متاع جسم و جان بينى * فروغ ديدهء حق بين فراغ از اين و آن بينى چو مردان آرزومندى كه مرد ره شوى چندى * و ليكن باز در بندى كه خود را در ميان بينى اگر از تن برآسايى به جان خود را بيارايى * و گر از جان برون آيى جمال جان جان بينى ز پاس نفس و آلايش كنى آنگاه آسايش * كه خود را در حريم دل مقيم و پاسبان بينى مبارك بادت آن روزى كه راز وحدت آموزى * خودى را ديده بردوزى خدا را جاودان بينى ز سوداى دويى بگذر برآر از جيب وحدت سر * متاع فقر پيش آور كه گنج شايگان بينى چو سر بر آستان دل نشينى پاسبان دل * همه در داستان دل ظهور دل‌ستان بينى نشان از بىنشان خواهى بجو از خويش آگاهى * كه ملك ماه تا ماهى نشان بىنشان بينى