تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 623

مساهمون:

ص٦٢٣
چو دل با غصه همدم شد نگردد گرد آسايش * چو تن با درد عادت كرد نبود ميل درمانش دلا بر دادهء رزاق بىمنت قناعت كن * براى نان مكش منت ز دور چرخ و دورانش نبينى خواجه را شام و سحر در مسجد جامع * تن اندر مسجد و دل در پى بازار و دكانش جناب مولوى بهر ضيافت مىرود هر سو * نمىبينى ز پر خوردن گران‌بار است انبانش نماند در شكم جاى نفس باقى و مىخواهد * كه برخوان كسان باقى نماند لقمهء نانش پى تحصيل دنيا سخت زحمت مىكشد عمرى * كه يكسر دولت دنيا نمىارزد به يك آنش همه تلبيس و تدليس است كارش با همه مردم * كه اهل علم خواند مردم دانا و نادانش جزاى مردم‌آزارى نداند عاقبت كاخر * به دردى مبتلا گردد كه نبود هيچ درمانش مدام اندر پى آزار مردان خدا باشد * نه فكر انتقام منتقم نه بيم يزدانش مرا پيرى در اقصاى خراسان است آسوده * كه آمد با ذبيح اللّه نام و كنيه يكسانش خراسانيست اندر اصل و ازغد موطن و مسكن * وجودى را كه از وى فخرها باشد خراسانش نوشته نام آن مرحوم در ديباچهء رحمت * ذبيح اللّه و اسماعيل اندر متن و عنوانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 623 | رضا قليخان هدايت