چو دل با غصه همدم شد نگردد گرد آسايش * چو تن با درد عادت كرد نبود ميل درمانش
دلا بر دادهء رزاق بىمنت قناعت كن * براى نان مكش منت ز دور چرخ و دورانش
نبينى خواجه را شام و سحر در مسجد جامع * تن اندر مسجد و دل در پى بازار و دكانش
جناب مولوى بهر ضيافت مىرود هر سو * نمىبينى ز پر خوردن گرانبار است انبانش
نماند در شكم جاى نفس باقى و مىخواهد * كه برخوان كسان باقى نماند لقمهء نانش
پى تحصيل دنيا سخت زحمت مىكشد عمرى * كه يكسر دولت دنيا نمىارزد به يك آنش
همه تلبيس و تدليس است كارش با همه مردم * كه اهل علم خواند مردم دانا و نادانش
جزاى مردمآزارى نداند عاقبت كاخر * به دردى مبتلا گردد كه نبود هيچ درمانش
مدام اندر پى آزار مردان خدا باشد * نه فكر انتقام منتقم نه بيم يزدانش
مرا پيرى در اقصاى خراسان است آسوده * كه آمد با ذبيح اللّه نام و كنيه يكسانش
خراسانيست اندر اصل و ازغد موطن و مسكن * وجودى را كه از وى فخرها باشد خراسانش
نوشته نام آن مرحوم در ديباچهء رحمت * ذبيح اللّه و اسماعيل اندر متن و عنوانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 623
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٦٢٣