تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
ز خود فانى به حق باقى سزاوارست و شايسته * كه وجه اللّه باقى اوست اما نام انسانش خوشا آن دل كه شد آزاد از پيرايهء هستى * هم از آلايش اين جان و تن آزاد شد جانش نهايات المحبين ابتداء العشق گويندش * براى آنكه بر بنگاه عشاق است پايانش دل اندر بند دلدارى است شهرآشوب و بىپروا * كه پنهان است پيداييش و پيداييست پنهانش به خاك افكند سرها را خرام قد دلجويش * به دام انداخت دلها را خم زلف پريشانش غم دوران مخور اى دل كه قابل نيست مقدارش * وفا از تن مجو اى جان كه در خاك است سامانش فغان از دعوى نادان كه زنجير است تدبيرش * امان از درد بىدرمان كه شمشير است درمانش اگر خوبى كنى ور بد كنى بهر تو مىماند * هرآن بذرى كه كارى پيشت آيد تخم نوقانش هواى باغ دنيا عاقبت ضعف دماغ آرد * برآور ريشه‌اش از بيخ و بشكن شاخ و اغصانش عروس عشوهء دنياست خصم جانت اى جاهل * از آن بگريز و بگسل يا طلاقى گوى آسانش تنعمهاى منعم راه او را زد نمىداند * كه آخر مىكشد اين خوان نعمت سوى حرمانش هرآن‌كس را كه دندان طمع تيز است در دنيا * همه سعيش در آن باشد كه گردد بند دندانش