روان پاك گردد پاكتر ز آميزش پاكان * دل آلودهء ناپاك نبود ميل پاكانش
اگر اسباب دنيا سربهسر باشد فقيرى را * چو دل در آن نمىبندد نباشد هيچ نقصانش
به قدر بستگى جان مىكند هركس ولى مسكين * بود در مسكنت دشوارى جان كندن آسانش
اگر خواهى به مقصد راه يا بى اى جوان اول * به پيرى عهد و پيمان كن كه با حق است پيمانش
نشان رهروى آن است كاندر پاس دل كوشد * رساند پاس دل اندر شهود حق به پايانش
هرآن دل را كه نسيان است و خالى مىزيد از حق * نسوا اللّه فانسيهم نهد بر طاق ايوانش
هرآن نادان كه با پاكان ستيزد بازى دوران * به زودى بشكند با سنگ غيرت دست و دندانش
كسى او صاحب ديده است در منزلگه هستى * كه از صبح ازل شام ابد باشد نمايانش
خدا گويد خدا جويد خدا خواهد خدا خواند * نه سوداى تن و جانش نه پرواى رفيقانش
موحد را مقام آنجا رسد از پرتو جانان * كه از خورشيد وحدت مقتبس باشند اركانش
سزاوار كرامت باشد آن صاحب كرم مردى * كه باشد در نظر بود و نبود خلق يكسانش
غم آبادى دل خور كه آزادى است آبادش * ره ويرانى تن جو كه آبادى است ويرانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 619
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٦١٩