توسل جوى در صحراى قدسش عيسى مريم * تجلى خواه در سيناى حق موسى عمرانش
هم اين قصيدهء فريده را كه از قيود تقليد مجرد مطلق است و مطالب و حقايق بلند دارد قلندرنامه نام كرده
چه حاجت آن قلندر را كه كيوان است ايوانش * چه آفت آن سمندر را كه نيران است بستانش
نشان آن قلندر با كسى باشد كه در عالم * نباشد هيچ امرى از امور خلق پنهانش
قلندر آنكه اندر وصل باشد متصل نرمش * قلندر آنكه فوق الفوق باشد رتبه و شانش
قلندر آنكه در تجريد تنها باشد و فارغ * مهيا در سماء عالم تفريد سامانش
قلندر با شهود كبريا محو است در وحدت * مكان و منبع توحيد باشد منبع و كانش
قلندر را چو مرغ جان و دل در اهتزاز آيد * مدام اندر فضاى عالم قدس است طيرانش
به كوى حضرت جانان سفيرى ره برد اى جان * كه بىپيوند تن پيوند جان باشد به جانانش
دلا از آشيان پرواز كن تا مقصد اقصى * كه يا بى آشيانى بهر مسكن فوق كيوانش
پى دل مىرود عارف نخواهد بهرهاى از تن * خلاصى خواهد از تن زان كه تن بند است و زندانش
به جانان است دل مايل و ليكن دل نگردد دل * مگر آنگاه كز جانان نخواهد غير جانانش