اگر از تنگناى تودهء خاكى برون آيى * روى تا منظر اعلى كه گردون است گردانش
رسى جايى كه آنجا را نباشد هر دلى محرم * ببينى بارگاهى را كه بردن نام نتوانش
ز خود وارستگان را ترك تجريد است آسايش * كه التوحيد اسقاط الاضافات است دستانش
ابو الغازى سوارى دان كه چون از جاى برخيزد * بود در بارگاه قدس اعلى جاى جولانش
چو افشاند به فرق خاكدان و خاكيان دامن * نمايد گنبد افلاك گويى پيش چوگانش
چو دل جولانگه آرد باد پاى ماهپيما را * فضاى عالم توحيد باشد فرش ميدانش
تويى گنجور گنج حق كه جسم آمد طلسم تو * طلسم جسم را بشكن كه هستى گنج پنهانش
سراپا چشم شو تا گنج پنهان را عيان بينى * كه با اين چشم ظلمانى عيانى ديد نتوانش
چو حسن او تمنا كرد در خود جلوهء خود را * هزاران جلوهها افتاد در مرآت اعيانش
تو چشمى باز كن اندر ظهور آفتاب دل * كه تابان است يكسر تاب بر آباد و ويرانش
تويى آن آيت مشكل كه يك حرف است تفسيرش * تويى درياى بىساحل كه يك قطره است عمانش
تو آن سروى كه بنشاند به طرف باغ طراحش * تو آن تخمى كه افشاند به دست خويش دهقانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 618
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٦١٨