قمرچهرگان شبستان گردون * كشيدند رخ در نقاب مغارب
رهى پيشم آمد كه از هيبت آن * بينداختى پنجه شير محارب
سموم غمومش وزان در صحارى * حميم جحيمش روان در مشارب
گهى برفرازى كه نعل مه نو * همىسود در دست و پاى مراكب
گهى در نشيبى كه اموال قارون * همىبرگذشت از ركاب ركايب
و له ايضا
سلطان اويس داور دين كز كمال عدل * در سلطنت قواعد نوشيروان نهاد
عمرى عنان توسن ايام چرخ داشت * چون پير گشت در كف اين نوجوان نهاد
چون سد آهنين حسامش كشيده ديد * چرخش لقب سكندر گيتىستان نهاد
بنّاى روزگار كه اين خشت زرنگار * بر طاق چارمين بلند آسمان نهاد
چون اوج بارگاه جلال تو را بديد * بركند مهر را و بر اين آستان نهاد
هر برهاى كه گرگ به عهد تو بازيافت * در دم گرفت و برد به پيش شبان نهاد
در دور دولت تو كه با دور آسمان * هر وضع را كه گفت چنين نه چنان نهاد
اوضاع مملكت همه نيكو نهاده است * جز وضع من كه بهتر ازين مىتوان نهاد
و له ايضا
كجايى اى ز نسيمت دماغ باغ معطر * بيا كه باغ به شمع شكوفه گشته منور
هوا ز عكس شقايق صحيفهاى است ملون * زمين ز رنگ حدايق كتابهاى است مصور
دهان غنچه چو لعلت گشاده گشت لبالب * خط بنفشه چو زلفت معنبر است سراسر
درخت شد دم طاوس و غنچه شد دم طوطى * ز حلق بلبله بايد گشود خون كبوتر