تو را مشرب بسى تنگ است و چشم دل بسى تيره * و گرنه سوى هر ذره جهانى در جهان دارى
تو اين هستى خود را هر زمان بند بلايى دان * به كوى نيستى گر پا نهى دار الامان دارى
و له
خدا را عاشقان كعبه بربنديد محملها * كه گر شوق درون باشد شود نزديك منزلها
* * *
سر شد و راه خرابات به پايان نرسيد * آرى اين راه ره بىسر و بىپايان است
عشق دردى است به نزديك صلبيان ليكن * دردمندان همه دانند كه آن درمان است
* * *
مسلم است كسى را طرب ز بادهء عشق * كه مست ميرد و در حشر مست برخيزد
بىعشق هركه گفت كه اين راه ممكن است * بر ما نه لازم است شنيدن مقال او
اى كه دل بر هجر بنهادى و سستت گشت پاى * در حريم وصل يار خويش مشكل مىرسى
و له
بلبل اگر ناله برآرد رواست * خاصه كه از طرف گلستان جداست
سبزه به تلخى نفسى مىزند * وان نفس از هجر كسى مىزند
ابر نگريد مگر از شوق او * باغ نخندد مگر از ذوق او
كو دل يك قطره كه بىذوق اوست * گردن يكذره كه بىطوق اوست
آه كه هر ذره رقيب من است * در طلب مهر حبيب من است
چند طلب باشد و مطلوب نه * جور رقيب و رخ محبوب نه
از طلب خويش كس آگاه نيست * ور نه كه جويندهء آن راه نيست
در طلب هرچه بسرمىبرى * آن طلب اوست اگر بنگرى
هركس از آن پرده كه جنبيده است * چهرهء مقصود در آن ديده است