453 سلمان ساوجى
نامش جمال الدّين و خلف علاء الدّين ساوجى است معاصر و مداح امير شيخ حسن و پسرش سلطان اويس جلاير و مهد عليا دلشاد خاتون بوده است ؛ شيخ علاء الدولهء سمنانى گفته است كه مانند شعر سلمان و انار سمنان در همهء عالم نديدهام بارى از متوسطين شعرايى است كه در مجمع الفحصاء مرقوم شدهاند ديوانش مكرر ديده شده است اشعار خوب دارد در سنهء ششصد و شصت و نه وفات يافته و به عرفات جنان شتافته . ازوست :
من قصائده
سقى اللّه ليلا كصدغ الكواعب * شبى عنبرين موى و مشكين ذوائب
فلك را به گوهر مرصع حواشى * هوا را به عنبر مستر جوانب
درفش بنفش سپاه حبش را * روان در ركاب از كواكب مواكب
درين حال من با فلك در شكايت * ز رنج حوادث ز جور نوايب
ز فقد مراد و جفاى زمانه * ز بعد ديار و فراق صواحب
ز تزويرهاى جهان مزور * ز بازيچههاى سپهر ملاعب
فلك را همىگفتم از دور دورت * چرا اختر طالعم گشته غارب
چرا گشت با من زمانه مخالف * چرا هست با من ستاره مغاضب
كنون پنج ماهست تا من اسيرم * به بغداد اندر بلا و مصائب
پريشان جمعى و جمعى پريشان * گرفتار قومى و قومى عجايب
نه جاى فرارم ز جور اعادى * نه روى ديارم ز طعن اقارب
فلك چون شنيد اين عتاب و شكايت * مرا گفت كه بس كن كه طال المعاتب
اگرچه تو را هست جاى شكايت * ولى هست شكرانهات نيز واجب
كه دارى چو درگاه صاحبپناهى * مقر مقاصد محل مآرب
فلك با من اندر شكايت كه ناگه * برآمد ز كه رايت صبح كاذب