مرد شود هركه به مردى رسيد * اى خنك آن دل كه به دردى رسيد
هركه ندارد دل او اين مذاق * گر همه جان است كه هذا فراق
ذوق ندارى مكن اين جرعه نوش * شوق ندارى مكن اين نكته گوش
داغ من از دست نگار من است * نالهء من از غم يار من است
از مثنوى چهل صباح
مستند ز بادهء الهى * مست و هشيار هركه خواهى
گر سبحه و گر صليب دارند * از حضرت او نصيب دارند
آن را كه خيال خورد و خواب است * زين ره به خيال در حجاب است
تا كى ز خيال پيچدرپيچ * كاخر چو نظر كنى بود هيچ
صوفى و حكيم را رها كن * روى دل خويش زى خدا كن
تا چند تو در ميانه باشى * آن به كه تو در ميان نباشى
معنى فنا بگويمت من * از هستى و نيستى گذشتن
من گفتن و من نبودن آنجا * جز نقش بدن نبودن آنجا
452 ركن الدّين صاين اصفهانى
از معاصرين شاهرخ بن امير تيمور و به انواع فضائل مشهور صاحب تصنيفات عاليه است و تأليفات فايقه دارد اشعارش كم ديده شده الا اين دو بيت كه از اوست :
اگرچه طاعت اين شيخكان سالوس است * كه جوش و ولوله در جان انس و جان انداخت
ولى به كعبه كه گر جبرئيل طاعتشان * به منجنيق تواند بر آسمان انداخت