در مدح مكرم محمد خان زنگنه امير نظام ايران گفته
بدان و آگه باش اى چراغ تركستان * كه هفتهء دگر آيم نزد تو مهمان
به مهر هيچ بتى ناسپردهام دل خويش * چنان كه بردم باز آرمش بر تو چنان
به بوى تر كن با نافه گيسوى چو كمند * سياهتر كن با وسمه ابروى چو كمان
بتاب گيسوى و از پس فروهمىآويز * به پيش نيز دو زلف سياه مشكافشان
ز سوى پس همه شو دام و سلسله تا ساق * ز سوى پيش زره باش و حلقه تا بميان
فروگذار از آن موى بر جبين كه كنى * به زير غاليه نيمى از آن جبين پنهان
چنان بنه سر آن مويها بر آن جبهت * كه هيچيك نپذيرد ز هيچيك نقصان
سپيد و گرد بود گوى عاج و نيست لطيف * سپيد و گرد و لطيف است مر تو را پستان
بر تو با بر من به كه نو كند پيوند * لب تو با لب من به كه نو كند پيمان
بر آن لبان چو مرجان چنان زنم بوسه * كه رنگ مى ببرد زان لبان چون مرجان
چو در ميانهء دندان لبت فروگيرم * گرفته گويى نخچير لاله بر دندان
ز كار بوسه سپس با كنار پردازم * حجاب كار ترا با درم كنم درمان
روم به زرگر و بهر تو طوق و ياره كنم * از آن زر ستده از خزانهء سلطان
سر ملوك ابو النصر ناصر الدّين شاه * جهانگشا و جهانگير خسرو ايران
به خوى چون ملك است و به طبع چون فلك است * بزرگ چون خرد است و عزيز چون ايمان
و له
سرو سيمين من آن شمسهء خوبان سپاه * بامدادان بر من آمد با روى چو ماه
مشك چين داشت فروريخته تا بر سر دوش * تا كمرگاه فروريخت چو برداشت كلاه
چشم من گشت از آن چهره پر از لالهء سرخ * دست من گشت از آن طره پر از مشك سياه
غيرت شمس و قمر بود به رخ آن دلبر * خجلت شهد و شكر بود به لب آن دلخواه
هيچچيزى نتوان يافت بدان شيرينى * جز لب من كه گذر كرده بر آن مدحت شاه
ناصر الدّين شه غازى ملك دوستنواز * ناصر الدّين شه غازى ملك دشمن كاه