در مدح نواب حسام السلطنه سلطان مراد ميرزا
تا آمد آفتاب ز ماهى سوى بره * سنبل دميد و سبزه به هر دشت و هر دره
نقاش گشت باد و به هامون فرونگاشت * چندين هزار نقش نو آيين نادره
لاله بهسان مجمرهاى از عقيق سرخ * وز دود عود سوخته لختى به مجمره
بلبل همىنوازد طنبور در گلوى * صلصل همىسرايد بربط ز حنجره
خواند هزاردستان هر روز بامداد * مدح امير مشرق آن مهتر سره
طبعش ز كودكى به هنرها گرفته خوى * نه گوش او به هزل و نه چشمش به مسخره
از ديگران هنر نشود چون وى آشكار * كار حسام نايد هرگز ز استره
پيراستم قلم پى مدح حسام او * خون شد مداد از فزع او به محبره
در ستايش حضرت اقدس شاهنشاه ناصر الدّين شاه
اى روى تو بهگونهء ديباى ششترى * بر ماه لاله دارى و بر سرو مشترى
خواهم گرم دهى به يكى مشت زر ستد * مشتى از آن بنفشه بر آن لالهء طرى
مشتى بنفشه را به يكى مشت زر كنون * جز من ز عاشقان جهان كيست مشترى
ابروى تو كمان و مژه تير و خط زره * گويى سلاحدار شهنشاه صفدرى
تاج ملوك ناصر دين شه كه ذوالجلال * دادش جلال كسرى و تاج سكندرى
و له ايضا
نگارينا ز تار پرنيان تار ميان كردى * تن من در هواى خود چو تار پرنيان كردى
چو با من گفتگو كردى يقين كردم كه دارى لب * چو لب بربستى از گفتن يقين من گمان كردى
چو نار كفته دارم دل به نار تفته دارم جان * كه قد چون نارون دارى و لب چون ناردان كردى