تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 609

مساهمون:

ص٦٠٩

در مدح نواب حسام السلطنه سلطان مراد ميرزا

تا آمد آفتاب ز ماهى سوى بره * سنبل دميد و سبزه به هر دشت و هر دره نقاش گشت باد و به هامون فرونگاشت * چندين هزار نقش نو آيين نادره لاله به‌سان مجمره‌اى از عقيق سرخ * وز دود عود سوخته لختى به مجمره بلبل همىنوازد طنبور در گلوى * صلصل همىسرايد بربط ز حنجره خواند هزاردستان هر روز بامداد * مدح امير مشرق آن مهتر سره طبعش ز كودكى به هنرها گرفته خوى * نه گوش او به هزل و نه چشمش به مسخره از ديگران هنر نشود چون وى آشكار * كار حسام نايد هرگز ز استره پيراستم قلم پى مدح حسام او * خون شد مداد از فزع او به محبره

در ستايش حضرت اقدس شاهنشاه ناصر الدّين شاه

اى روى تو به‌گونهء ديباى ششترى * بر ماه لاله دارى و بر سرو مشترى خواهم گرم دهى به يكى مشت زر ستد * مشتى از آن بنفشه بر آن لالهء طرى مشتى بنفشه را به يكى مشت زر كنون * جز من ز عاشقان جهان كيست مشترى ابروى تو كمان و مژه تير و خط زره * گويى سلاح‌دار شهنشاه صفدرى تاج ملوك ناصر دين شه كه ذوالجلال * دادش جلال كسرى و تاج سكندرى

و له ايضا

نگارينا ز تار پرنيان تار ميان كردى * تن من در هواى خود چو تار پرنيان كردى چو با من گفتگو كردى يقين كردم كه دارى لب * چو لب بربستى از گفتن يقين من گمان كردى چو نار كفته دارم دل به نار تفته دارم جان * كه قد چون نارون دارى و لب چون ناردان كردى