تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 610

مساهمون:

ص٦١٠
نگارين من ار آراستى رخساره چون باغى * در آن باغ نو آيين هندويى را پاسبان كردى

ايضا در مدح حضرت اقدس شهريار سلطان ناصر الدّين شاه قاجار

چون بت من زلف مشكين را بپيرايد همى * هرچه از شب كم كند بر روز بفزايد همى تا به چشم عاشقان هر روز آيد خوب‌تر * بامدادان خويش را عمدا بيارايد همى مشك ناب و عنبر سارا ربايد از هوا * چون سر زلفين او را باد بربايد همى تا نبوسيدم سر زلفش نديدم اى عجب * حلقهء زنجير كز وى بوى مشك آيد همى گرنه نقاش است زلفش چون كند بر لاله نقش * ور نه عطار است جعدش عطر چون سايد همى عقد مرواريد پيدا گردد از درج عقيق * چون عقيقين لب به گاه خنده بگشايد همى هست با خصمان همه در صلح و با من در عتاب * خاصه آن ساعت كه لب از مى بيالايد همى نيست مست و نغنود عمدا چو مستان تا به خصم * خوش ببخشد بوسه‌يى بر ما نبخشايد همى من چو خواهم بوسه دادن بر لب‌ودندان او * خوش برآشوبد به دندان لب فروخايد همى زو به ديوان مظالم رفت خواهم دادخواه * تا وليعهد شه غازى چه فرمايد همى