آنكه بشناخت بن گوهر او را به درست * به يقين دان كه شناسندهء دادار بود
در جواب قصيدهء حكيم لامعى به مدح نواب اميرزادهء امير آخور
وقت صبوح مرغ چو آوا برآورد * خورشيد نيكوان بر من ساغر آورد
گويد مرا كه وقت صبوح آمد است خيز * ترسم كنون خمارت دردسر آورد
چون دركشم قدح دهدم بوسه زان لبان * خوشخوش پس از شراب مرا شكر آورد
داند كه يك قدح نستاند خمار من * خيزد به چابكى قدح ديگر آورد
امروز مجلسى به نو آرايدم چو دى * نقل و نبيد و مطرب و رامشگر آورد
گه رود و گه سرود و گهى بوس و گاه نوش * گرد من از نشاط يكى لشكر آورد
چون روز را گذارم خوش تاب گاه شب * از نو يكى بساط نو آيين برآورد
خادم درآيد از در و شمع آرد و شراب * زان پس بخور خادمه با مجمر آورد
از شب دو بهره چون سپرى شد ز بهر خواب * از پرنيان ساده يكى بستر آورد
آراسته درآيد سرخوش به خوابگاه * زان پس كه جامه از تن چون گل برآورد
بندد گره به زلف كه سودن به زير بر * آسيب ترسدش به خم و چنبر آورد
طوق گرانبها بگشايد وزان سپس * دست مرا چو طوق به گردن درآورد
خسبيم هر دو مست در آغوش يكدگر * چونان كه رشك بر ما دو پيكر آورد
من سير ساعتى نشوم از كنار او * سيرى كجا كنار چنو دلبر آورد
از خانهام برون ز كنار نگار خويش * حرص لقاى مير رهىپرور آورد
شهزاده محسن آنكه به اقبال شهريار * بهرام را به رايضى اشقر آورد
و له
در همه چين چو تو يك دلبر زيبا نبود * چون بناگوش و رخ تو گل و ديبا نبود
سلسله دارى از عنبر سارا بر ماه * ماه را سلسله از عنبر سارا نبود
لاله رنگين نبود پيش دو رخسارهء تو * غاليه پيش سر زلف تو بويا نبود
دل من بردى و گفتى مخروش و به شكيب * هركه را دل رود از دست شكيبا نبود