زايد از تيغش ظفر چونان كه آهن از شرار * خيزد از طبعش هنر چونان كه از آتش لهب
روى هامون گردد از سير سمندش پرهلال * كوه آهن گردد از زخم خدنگش پرثقب
ابر نيسان است پندارى به هنگام نوال * شير غضبان است پندارى به هنگام غضب
گويى از باد شمالى اسب او دارد نژاد * گويى از برق يمانى تيغ او دارد نسب
حاسد او كى شود اندر هنر با او قرين * شاخ حنظل كى شيندستى كه بار آرد عنب
در تهنيت عيد نوروز فيروز و مدح شاهنشاه اعظم خلد الله سلطانه
نوروز نوآيينتر امروز ز پار است * اى ترك بده باده كه عيد است و بهار است
گلبن چو يكى حور به بر كرده حرير است * هامون چو يكى حلهء پرنقشونگار است
چون برشكفد گل به چه ماند به عروسى * كز جامه برون آمده از بهر كنار است
گرنه ز سر زلف به خم خيزد هر شب * باد سحرى از چه سبب غاليهبار است
باران سحرگاهى بر لالهء نعمان * چون در قدح از مى قدرى مانده عقار است
چون لشكر سلطان كه رود بر سر دشمن * بر روى هوا ابر خرامان به قطار است
سلطان سلاطين جهان ناصر دين شاه * شاهى كه بدانديشكش و شيرشكار است
هم از تغزلات قصايد مدايح اوست
بالاى تو اى مهربتان سرو روان است * نه نه كه بلاى دل و آشوب روان است
رخسار تو برگ سمن است و گل سيراب * نه نه كه پر از لاله يكى لالهستان است