تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥
زايد از تيغش ظفر چونان كه آهن از شرار * خيزد از طبعش هنر چونان كه از آتش لهب روى هامون گردد از سير سمندش پرهلال * كوه آهن گردد از زخم خدنگش پرثقب ابر نيسان است پندارى به هنگام نوال * شير غضبان است پندارى به هنگام غضب گويى از باد شمالى اسب او دارد نژاد * گويى از برق يمانى تيغ او دارد نسب حاسد او كى شود اندر هنر با او قرين * شاخ حنظل كى شيندستى كه بار آرد عنب

در تهنيت عيد نوروز فيروز و مدح شاهنشاه اعظم خلد الله سلطانه

نوروز نوآيين‌تر امروز ز پار است * اى ترك بده باده كه عيد است و بهار است گلبن چو يكى حور به بر كرده حرير است * هامون چو يكى حلهء پرنقش‌ونگار است چون برشكفد گل به چه ماند به عروسى * كز جامه برون آمده از بهر كنار است گرنه ز سر زلف به خم خيزد هر شب * باد سحرى از چه سبب غاليه‌بار است باران سحرگاهى بر لالهء نعمان * چون در قدح از مى قدرى مانده عقار است چون لشكر سلطان كه رود بر سر دشمن * بر روى هوا ابر خرامان به قطار است سلطان سلاطين جهان ناصر دين شاه * شاهى كه بدانديش‌كش و شيرشكار است

هم از تغزلات قصايد مدايح اوست

بالاى تو اى مهربتان سرو روان است * نه نه كه بلاى دل و آشوب روان است رخسار تو برگ سمن است و گل سيراب * نه نه كه پر از لاله يكى لاله‌ستان است