هم در مدح نواب عماد الدولة العلية العالية گويد
باد بهار بر گل سورى دميد طيب * بگذشت ابر بر چمن و شاخ شد رطيب
بر شاخ بيد زمزمه سر كرد زندواف * بر شاخ سرو بانگ برآورد عندليب
در باغ رفته بلبل آمد وطن گرفت * وان آمده غراب شد از بوستان غريب
بر سرو و بيد صلصل و بلبل دو شاعرند * گويد يكى مديح و سرايد يكى نسيب
بتخانه گشت باغ و در و گلبنان صنم * منبر شد است سرو و بر او فاخته خطيب
از لعل كرده پود و ز پيروزه كرده تار * ديبا طراز باد و طرازيدنش عجيب
اندر كنار سبزه شقايق نهاده سر * چونان كه در كنار حبيبى سر حبيب
بگرفته سبزه لالهء سيراب را به بر * نرگس ميان باغ به نظاره چون رقيب
بارد عبير باد بهشتى سپيدهدم * دارد ز خوى مهتر آزادگان نصيب
والاگهر امامقلى ميرزا كه اوست * شهزاده مؤيد و آزادهء اديب
فرخ عماد دولت مير ستودهخوى * در بزمگه شكفته و در رزمگه مهيب
هم در منقبت حضرت شاه اوليا على و تخلص به مدح سلطان ناصر الدّين شاه
همىجهد سر زلفين آن صنم ز طرب * همىخورد مى سورى از آن عقيقين لب
خطش به گرد بناگوش چون شبه بر ماه * رخش به زير سر زلف چون ستاره به شب
بدين لطافت او را جز اين چه دانم گفت * نگار سيمزنخدان و ياسمين غبغب
دو عارضش به چه ماند به مشترى و به ماه * كه ديد مشترى و ماه را ز مشك سلب
شدند چيرهرخ و زلف او به رنگ و به بوى * يكى به لاله و ديگر به عنبر اشهب
همان كنند خم ابروانش با دل من * كه ذو الفقار على كرده بود با مرحب
پراكنندهء كفار حيدر كرار * به خيبر اندر شمشير او فكنده شغب
نه بديده هيچ مبارز قفاى او به گريز * نه در قفاى گريزنده تاخته مركب
رسول كرده مر او را وصى خويش خطاب * خداى داده مر او را ولى خويش لقب
بسا كسا كه بدين شبهت اندر افتادند * كه اوست رب جهان يا كه آفريدهء رب