تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 587

مساهمون:

ص٥٨٧
چو به با روى زرينم همه آسيب دل بينم * نديدم روز به تا ديدم آن سيب زنخدان را چو نار كفته دارم دل به نار تفته دارم جان * از آن روزى كه دل دادم نگار نارپستان را مگر بنشانم اين آتش كه زد بر جان من عشقش * فروخوانم بر او مدح عميد الملك سلطان را امير عالم و عادل گشاده دست دريادل * كه عدلش كرد چون فردوس دار المرز گيلان را امير و شير باشد نام او در تازى و تركى * كه هم مير است ايوان را و هم شير است ميدان را عميد الملك بود و خواند مجدالدوله‌اش سلطان * هنوزش منتظر اقبال القاب فراوان را چو ديدت بهتر از ميران به عقل و راى در ايران * از آن دادت شهنشه بهترين مرزى ز ايران را

و له در صفت فصل بهار و مدحت سپهسالار قاجار

باز جهان گشت خرم و خوش و زيبا * باغ و گلستان گرفت گونهء ديبا سفته و ناسفته دانه‌هاى عقيقند * لالهء نشكفته و شكفته به صحرا بلبل خواند حديث ويسه و رامين * صلصل خواند حديث وامق و عذرا باد ربايد ز شاخ برگ شكوفه * گويى از هم گسست عقد ثريا ريخته در جويبار برگ شقايق * بيخته بيجاده بر صحيفهء مينا لاله درو بامداد قطرهء باران * درج عقيق است پر ز لؤلؤ لالا خندد بر روى باغبان گل صدبرگ * صبحگهان چون به روى رضوان حورا تابد هر شب ز شاخ گلبن سورى * وقت سپيده هزار زهرهء زهرا بلبل بر سرو بن قصيده سرايد * چون من در آفرين مهتر دنيا